تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
شيخ الاسلام گفت كه :

شيخ بو بكر قصرى 1

. 1 - از قصر هبيره بود و ليكن 2 به شيراز نشستى 3 . سيد بوده محقق 4 ، اهل غيب ديدى 5 . 2 - شيخ بو عبد اللّه 6 خفيف گويد كه : روزى بو بكر قصرى مرا گفت كه 7 : رو تا 8 به صحرا رويم . مىرفتيم ، قومى يافتيم 9 از مجون بر بام بازار ، از نرد چيزى مىباختند 10 . بو بكر بررفت و با ايشان 11 بنشست و دست در بازى كرد با ايشان 12 . و آب در من 13 فرومىرفت از خجلى ، كه اين چيست كه كرد 14 ؟ يعنى مردمان مىبينند 15 . آخر فرود آمديم و رفتيم . تنى چند ديديم كه 16 شطرنج مىباختند . به‌يك‌بار رفت 17 و نطع ايشان برگرفت و بدريد ، و آن 18 چوبها بيفكند ، دو تن ازيشان كارد بركشيدند . قصرى گفت 19 : كارد مرا دهيد تا بخورم 20 ايشان شكوه داشتند . برگذشتيم 21 و من به خصومت صعب ، كه آن فراخ روى آنجا ، و اين احتساب زشت ايدر چه بود 22 ؟ وى به‌جاى آورد ، گفت : آن وقت به‌نظر لدنى مىنگرستم 23 ، فرق بنه‌ديدم ، و اكنون به‌نظر علمى مىنگرستم 24 ، حكم بديدم . 3 - شيخ الاسلام گفت كه 25 : فرا بو على كاتب مصرى 26 گفتند كه : فلان پير چيز از فلان بنه‌مىپذيرد 27 ، و قومى ديگر مىبپذيرند 28 . گفت : آنكه بنه‌مىپذيرد 29 ، به علم شريعت بنه‌مىپذيرد ( 29 ) ، و آنكه مىبپذيرد ، به عين حقيقت