20 - شيخ الاسلام گفت كه : فضل رازى را در شهر رى صد هزار درم ميراث 91 رسيد ، آنهمه 92 برپاشيد . چون با خويشتن آمد و از حال با علم آمد 93 ، وى را ده درم مانده بود . گفت : اين در تعلم به كار برم ، آخر گفت : اين چيست كه من كردم 94 ! ؟ كه از وجد با علم 95 افتادم ! برخاست به 96 نزديك ابراهيم خواص رفت ، از وى پرسيد 97 كه : صد هزار درم ميراث يافتم ، در پاشيدم ، ده درم ماند در علم به كار بردم 98 .
خواص گفت 99 : اين ترا از آن افتاد كه از آن ، به اول ، شربت 100 آب خورده بودى ، چرا خود دست فرازان كردى ؟ يعنى مال برگرفتى بهر بذل را ، تا ترا 101 فرا گرفتند . آخر بوسه بر دست من زد گفت 102 : فداى آن دستم كه چون درك افتاد 103 ، از وجد با علم افتاد ، يعنى كه نه با جهل افتاد 104 .
21 - 105 شيخ الاسلام گفت كه : پدر من گفت كه : بو المظفر ترمذى گفت كه عبد الرحمن خراسانى گفت كه : كسى از شبلى پرسيد كه : از دويست درم چند زكات ببايد داد 106 ؟ گفت : آن تو بگويم ، يا آن خويش ؟ گفت : آن تو و 107 آن من چند است 108 ؟ گفت ترا از دويست درم 109 . پنج درم ببايد داد ، و ما را 110 يعنى در مذهب ما ، از دويست درم ، دويست درم و پنج درم ببايد داد . گفت : اين دويست خود دانم ، اين پنج چيست 111 ؟ گفت : آن دويست كه دارى بدهى ، پنج ديگر وام كنى بدهى 112 . گفت : اين مذهب كيست ؟ گفت : آن ابو بكر صديق ، رضى اللّه عنه 113 .
اختلاف نسخهها
( 1 ) - ج ، د : و من الطبقة .
( 2 ) - ج : الطبقة . د : « الطبقة » ندارد .
( 3 ) - ب : ابراهيم بن ادهم بن اسماعيل الخواص . د : « بن اسماعيل الخواص » ندارد .
( 4 ) - د : كنيته ابو اسحاق .
( 5 ) - ب : يگانه بر .
( 6 ) - د : و يوسف بن حسين .
( 7 ) - ج ، د : قبر .
( 8 ) - الف : در سياحات و رياضات .
( 9 ) - د : و حكايات عجب .
( 10 ) - ب ، د : « كه » ندارد .
( 11 ) - الف : بساط توكل در نور ديدند .
( 12 ) - الف : جعفر خلدى و آن سيروانى .
ب ، ج ، د : و از سيروانى .
( 13 ) - ب : جز ايشان . ج ، د : و جز ز ايشان .