4 - شيخ بو بكر 26 كتانى گويد كه : وقتى 27 خواص از سفر بازآمده بود ، وى را گفتم : اين بار در باديه چه شگفتى ديدى 28 ؟ گفت : خضر ، عليه السلام ، فرا من رسيد مرا گفت : ابراهيم ، خواهى كه با تو همراهى كنم ؟ گفتم 29 : نه . گفت چرا ؟
گفتم : او رشكن 30 است ترسم كه 31 دل من در تو بندد . و گفتند كه : كتانى از وى پرسيد كه : چرا ؟ وى جوابى نگفت .
5 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ بوالحسن خرقانى 32 مرا گفت ، در ميان سخنان كه با من مىگفت كه 33 . ار با خضر صحبت ياوى توبه كن ، و ار از هرى شبى 34 به مكه شوى ، از آن توبه كن 35 .
6 - ابراهيم خواص گفت 36 : العلم كله 37 فى كلمتين : لا تتكلف ما كفيت و لا تضيع ما استكفيت 38 .
7 - هم وى گفت 39 : التاجر برأس مال غيره مفلس .
8 - و هم وى گفته 40 : ليكن لك قلبا ساكنا 41 و كفا فارغا و يذهب النفس 42 حيث شاء .
9 - و قال الخواص : الاخلاص سر بين اللّه و بين عبده .
10 - شيخ الاسلام گفت كه : بوالحسن 43 علوى گويد كه : در مسجد دينور شدم ، خواص را ديدم در صحراى مسجد ، در ميان برف 44 ، گفتم : سلام عليك يا با اسحاق ، بيا تا در پوشش رويم ، كم برو شفقت آمد . گفت : مرا با مجوسيت مىخوانى ؟ ! يعنى از تجريد با سبب آمدن ، و از افراد با علاقت آمدن مجوسيت بود . و گويند كه گفتم : مجوسيت چيست ؟ اين بگفت .
11 - شيخ الاسلام گفت : تا نشان دوگانگى بهجا ، مجوسيت بهجا 45 .
12 - گفت : خواص دست مرا بگرفت 46 و بر بر خود 47 نهاد ، از گرمى كه بود 48 خواستيد كه دست من بسوختيد ، و در عرق غرق بود ، در من نگرست 49 و بخنديد و اين دو بيت برخواند 50 .
لقد وضح الطريق اليك حقا * فما احد بغيرك يستدل