فان ورد الشتاء فانت كهف * و ان ورد المصيف فانت ظل
13 - شيخ الاسلام گفت 51 : ممشاد دينورى گويد كه 52 : در نيمخواب بودم در مسجد ، در خواب فرا من گفتند 53 كه : خواهى كه دوستى از آن ما ببينى 54 ، خيز به سر 55 تل تو به شو ، تا ببينى . بيدار شدم ، برف آمده بود . رفتم بر سر تل توبه 56 .
خواص را ديدم در ميان برف نشسته ، مربع ، و چند سپرى سبز گرد بر گرد وى 57 تهى از برف كه چندان برف بيامده بود 58 بر سر وى ، و وى در عرق غرق و آرند 59 كه وى را گفتم 60 : اين منزلت به چه يافتى 61 ؟ گفت : به خدمت فقرا .
14 - كسى وى را ديد در بيابان ، حبوه زده 62 ، به فراغت نشسته ، آن كس 63 گفت وى را : يا با اسحاق ، ايدر چه مىنشينى 64 ؟ گفت : برو اى بطال ! ار ملوك زمين دانندى كه من ايدر فرا در چهام 65 ، به شمشير فرا سر من آيندى 66 از حسد .
15 - وقتى در مسجد نشسته بود بر سجاده 67 ، كسى فراز شد و مشتى سيم بر 68 سجاده 69 ى وى فروكرد . وى برخاست 70 و سجاده فروكلاند 71 و آن سيمها بريخت 72 در خاك و سنگ ، و گفت 73 : اين نشستگاه پيش ازين بر من آمده 74 .
16 - آن كس گويد كه : هرگز به عز وى 75 نديدم كه وى چنان كرد ؛ و به ذل خود كه آن سيم برمىچدم از زمين 76 .
17 - خواص ، رحمه اللّه 77 ، در مسجد رى برفته 78 از دنيا ، و گور 79 وى آنجاست .
18 - شيخ الاسلام گفت 80 : هرگز گور نديدم با آن هيبت و شكوه كه آنست كه گوئى شيرى 81 است خفته ، كه ناگاه فرازان رسى 82 . گور وى 83 در زير حصار طبرك نهاده 84 .
19 - و گفت كه : وى در علت شكم برفته از دنيا هربارى 85 كه فارغ گشتى ، غسل كردى . آن روز كه برفت از دنيا ، گويند كه هفتاد 86 بار اجابت بوده بود ، و هربارى غسل كرده ، و سرمائى بود عظيم 87 ، پسين بار 88 ، در آب برفت 89 ، عظم اللّه كرامته و قدس روحه 90 .