تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
6 - شيخ الاسلام گفت كه : وقتى 71 بو معشر معروف بن احمد الزاهد ، مات سنه اربع و سبعين فى ربيع الاول ، به باشان 72 در مسجد بود كه ناگاه پيرى فرا سر او آمد ، پير با هيبت و بهاء 73 ، وى را گفت : چه نامى ؟ گفت 74 : معروف . گفت : اوست 75 و عارف بنده ، و معرفت ميان بنده ، و او ، دل پيرايه 76 است ، نگر كه در پيرايه چه مىكنى 77 ؟ اين بگفت و برفت . با جعفر فقيه و بزرگان متفق شدند كه وى خضر بود ، عليه السلام . 7 - شيخ الاسلام گفت كه : بورجا عطاردى گفت كه 78 : ابراهيم را به آتش انداختند ، اللّه تعالى گفت آتش را : ار تو او را بيازارى 79 ، به عزت من كت در وقت 80 به آتش مهين فرستم . آتش بيفتاد 81 بىهوش سه شبانه روز 82 . چون با كار آمد ، گفت 83 : الهى ، آتش مهين كدام است ؟ گفت : آن 84 آتش كه در دل دوستان من است . 8 - شيخ الاسلام گفت كه : بيهانه‌ى آن آتش بسوخته ، بيم آن بسوخته ، هيبت بمانده 85 ، و هوش آتش تف آنست و هوش آب نم آنست ، و هوش هر چيز قوام آنست 86 . 9 - شيخ الاسلام گفت كه : بو طيب حراشى عكى گفت به اندلس 87 ، كه دوزخ گفت فرا اللّه تعالى كه : گر من در تو عاصى شديد ، تو با من چه كرديد ؟ گفت : ترا بسوختيد 88 به آتش سوزنده‌تر از تو . گفت : خداوندا 89 ، آنچه آتش است ؟ گفت : آنكه در 90 دل دوستان من است 91 . 10 - شيخ الاسلام گفت كه : ابو طيب 92 عكى گفته كه : ميكائيل از وى دستورى خواست كه به تو نزديكى جويم ، و به آن بزرگى و پرهاى وى ، سه بار 93 صد هزار سال راه برفت 94 ، چون بنگريست ، همچنان بود ، و جز از دورى نه فزود . زينهار 95 خواست و تسبيح كرد . 11 - شيخ الاسلام گفت : كه عارف‌ايد وى را 96 به نفس دريافت . وى را نه به مسافت جوى كه عزت ترا رد كند 97 . به تقرب و نياز جوى تا بكرم ترا بار دهد 98 . 12 - شيخ الاسلام گفت كه : اسماعيل عباد گفت : آن شب كه به تو آيم