آن چه قوماند ؟ نفخ فى الصور أم بعثر ما فى القبور 41 ؟ گفتم : نه ، به استسقاء 42 آمدهاند ، تنگى افتاده است 43 .
گفت : تو با ايشان آمدهاى ؟ گفتم : آرى .
گفت : بقلب سماوىام بقلب خاوى ؟ گفت : خواهى كه من ترا آب بخواهم 44 تا بازگرديد . گفتم : خواهم ، چرا نخواهم .
گفت : خداوندا ، به آن راز دوشينهى من بر تو .
و باران در استاد و گفت 45 : عطا ، تا تربند بمرو كه تا نتربند بنهبايد شد 46 .
عطاى سليمان 47
.
1 - از زهاد بصره است ، سيد وقت . بيمار بود ، در آفتاب خفته بود 48 . او را گفتند : چرا با سايه نيايى 49 ؟ گفت : مىخواهم كه با سايه آيم 50 ، اما ترسم مرا گويد كه : در 51 راحت نفس خود گام برگرفتى .
2 - شيخ الاسلام گفت كه : سباع موصلى گويد كه 52 : داود گفت ، عليه السلام :
خداوندا ، مرا گفتى دست و پاى و روى بشوى خدمت را ، كنون با 53 صحبت مىخوانى ، دل من 54 چه چيز بشويد ؟ گفت : الهموم و الاحزان ، تيمار و اندوه .
3 - شيخ الاسلام گفت كه 55 : درين طريق ازين منزل چاره 56 نيست ، و همه چيز از چون خويشتنى زايد 57 ، مگر شادى كه از اندوه زايد . و گفت 58 : اين كار را بها نيست ، يعنى صحبت حق را 59 ، اگر بودى ، آن بها ناكامى و رنج بودى ، و انشد 60 :
ان حزنى فيك حزن عجب * ولدته فيك امات الفرح 61
4 - شيخ الاسلام گفت كه : خالد معدان گويد كه 62 : هركس را پيرايهاى بود ، و هركس كه 63 پيرايهى او تنگتر و صافىتر بود دوستتر بود 64 ، و پيرايه ملك تعالى دلهاى دوستان اوست 65 ، هر دل كه تنگتر و صافىتر 66 ، اللّه آن را 67 دوستر .
5 - خضر گفت فرا موسى ، عليهما السلام 68 ، چون از وى بازگشت 69 : دل پيرايه است ، نگر از 70 چه پر مىكنى !