در گرفتند خردخرد ، پس منت نهادند و بهيكبار فرا گذاشتند 17 .
شيخ الاسلام گفت كه :
محمد با معتز ،
1 - بوده ازهرى . مردى 18 صاحب 19 ادب بوده و علم . هرگه او را گفتنديد كه : فلان 20 كس بمرد . وى گفتيد :
وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ
« 1 » 21 .
2 - شيخ الاسلام گفت كه حبيب عجمى گفت 22 درين آيت :
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ
« 2 » ، گفت : يعطى و يثنى . شيخ با عبد الرحمن صابونى اين بشنيد زيادت 23 كرد ، گفت :
و يمنح و يمدح 24 .
شيخ الاسلام گفت كه :
ميمون مغربى
1 - بوده به مغرب 25 ، سياه بود ، چون در سماع آمدى ، سپيد شدى 26 . او را گفتند كه 27 : حال تو مىبگردد ! گفت : ار تو از آن آگاهيد 28 كه من آگاهم ، حال بر تو هم بگرديد 29 .
2 - ميمون 30 المغربى من اهل المغرب و كان من السياحين و هو من قدماء - المشايخ و كان يرافق ابا موسى الدبيلى فى الاسفار و كان صاحب آيات و كرامات .
حكى انه كان معه جراب و كان 31 كلما اراد شيئا ادخل يده فيه و اخرجه منه .
3 - شيخ الاسلام گفت 32 : وقتى در بصره قحط افتاده بود ، مردمان به استسقا بيرون شدند و عطاى سليمان با ايشان 33 . عطا گويد 34 رفتم بران گورستان ، حسى شنيدم . باز شدم 35 سعدون مجنون را ديدم 36 در چهار طاقى از آن گورستان 37 نشسته ، دست بر زانوى خود مىزد و با خود چيزى مىگفت . فرا شدم ، سلام 38 كردم . سعدون گفت : و عليكم السلام يا عطا 39 و من كشف عنك الغطا ؟ پس گفت 40 :
هامش
( 1 ) قرآن ، عاديات / 10 .
( 2 ) قرآن ، ص / 41 .