2 - الهى ، ترا به تو يافته 10 ، و يافت تو نادريافته .
* * * 3 - الهى ، اگر من ترا خواستم 11 تا ترا يافتم ، مرا جاى شاديست ،
وار پس بىمن مرائى 12 ، آب و خاك ايدر چيست ؟
هرچه جز از حق است 13 ، از حق حجاب است ،
پس به حجاب حق جستن فرهيب است 14 ،
هستى تو دوستان را يافت 15 است ، ديدهى يافت تست هرجا 16 كه شناخت است .
* * * 4 - هر چيز را جويند پس ياوند ، وى را ياوند پس جويند .
پس تو الهى ، از جستن ياونده را پيشى ،
و جوينده خود را به وى نهاى ، كه به خويشى 17 .
پس جستن گم است 18 و جوينده محروم ،
و جستن تو ولايت وقت است و تو خود معلوم .
روز روشن ، و نابينا روزجويان
در ميان هست غرق ، و از دور پويان 19
* * * 5 - الهى ، كه رهى ترا به گريختن از خود ياود 20 ، به خود چون جويد ؟
و با تو اى قدوس ، به زبان تفرق سخن چون گويد ؟
* * * 6 - بىتو به تو رسيدن 21 كى توان ؟
رسيدنى به تو خود با تو است 22 ، از هميشه تا جاويدان .
خود با تست و ترا جوى ، خفته 23 و روان .
وى را جستن 24 چيست ؟ كه از تو گريختن نتوان .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص١٧٧