فى مناجاته
1 - الهى ، اكنون كه من بر من تاوان 1 ،
تو آفتاب صفوت بر من تاوان .
به شرك از شرك برستن نتوان ،
به نجاست ، نجاست شستن نتوان ،
و به خويشتن از خويشتن برستن نتوان 2 .
عجب آنست كه به جستن فرمان !
و جستن رميدن است جاويدان .
هركه به جستن ياوند 3 ، گم است و گمان اى من فداى آنكه خود خيمه دران 4 .
هرچه به طلب ياوند ، طالب مه از آن 5 ،
چشم چون جويد چيزى كه خود ببينند به آن 6 ؟
هرگز جانورى ديدى در جستن 7 جان ؟
چشم غريق آب نمىبيند از آب كه در آن
چشم از خورشيد عاجز از عيان 8 ،
كه تير در دست خصم ، چه آيد از كمان 9 ؟
يافت ، ياونده را ظاهرتر از عيان
پس جستنى گم است و جويان به گمان .