افتاد ، از كار بشد . چون باز جاى آمد 68 ، سهل وى را گفت 69 : چه شدى 70 ، مگر منادمت ملوك را نشائى ؟ در خلوت كه 71 ملوك خالى بوند 72 در ايشان در مشو مگر كه بشائى 73 .
27 - سهل گويد : طوبى او را كه دوستان او 74 مىجويد ، ارش دوست يافت ، اش نور يافت ، ور در طلب بميرد ، اش شفيع يافت 75 .
28 - شيخ الاسلام گفت كه 76 : سهل تسترى بو اسير داشت سالها بر خلق و بال بود و خلق 77 بيماران به دعاى وى نيك مىشدند ، دانى چرا ؟ او خلق را شفيع بود و خلق 78 را نه به خصومت بود .
29 - مردى بر سهل آمد و گفت 79 : حال بر من تنگ است و فرزندان دارم .
گفت : هيچ پيشه ندانى ؟ گفت : دلالى دانم كرد در عطاران . گفت : چرا اكنون نكنى ؟ گفت : چيزى ندارم . گفت : درين شهر بسر خرما فراخ است ، بشو ، لختى در چرمينهاى كن به من آور . او رفت 80 و آورد . سهل پارگكى خاك از آن موضع خود 81 برداشت و در آن او كند و سر آن بپوشيد 82 و فرا وى 83 داد ، گفت : ببر و به فروش .
برد و بفروخت 84 ، همه غاليه شده بود ، مرد توانگر 85 شد .
30 - شيخ الاسلام گفت كه : بو نصر ترشيزى گفت مرا كه 86 : آن بواسير سهل ازچه بود كه وى را چندان ولايت بود ؟ من گفتم وى را كه : سهل ولايت از آن علت يافته بود 87 از آن حد .
اختلاف نسخهها
( 1 ) - ب : « رحمه اللّه » ندارد .
( 2 ) - د : كنيت ابو محمد .
( 3 ) - ب : عبد اللّه ربيع . ج : عبد اللّه بن رفيع .
( 4 ) - ب : از يگانه ائمه . د : اين قومايد .
( 5 ) - ب : بود به بصره . د : خود به بصره .
( 6 ) - ب ، ج : و رياضت .
( 7 ) - الف : مصرى و صحبت كرده . ب :
مصرى بوده و صحبت كرده .
( 8 ) - د : با خال خود سوار .
( 9 ) - الف : سالمى و جز از او از . ب :
استاد به عبدله سالمى آيد . د : و جز او از .
( 10 ) - الف : جز ازو . د : جز او .
( 11 ) - ج : گفتند سنه : د : و گفتند سنه .
( 12 ) - د ، در اصل : ثلاث و ثمانين ولى بالاى آن : ثلاث و سبعين و مائتين