تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧
122 - و ديگر بيننده خاك بر سر خود به بيخت 125 - بيهوده با كه گويم 127 - بيهوده با كه گويم 127 - به دوگانگى يگانه جستن گوميست 128 - بسته ماندن در راه طلب شوميست هرچه جز يكى همه‌اند و هند 129 - و هرچه نشناختم بود امروز من شناخت پنداشته . . . 130 - آن 136 - و نبايسته 137 - نه نزديكست 141 - + كه 142 - گريزد بازد 146 - وقتى بر سر بازار پيل‌وران 151 - اينك 153 - سفيد بر سردركشيد و 154 - و بانگ 157 - موى سفيد در پاى من مى 158 - 158 - ندارد . 159 - + مصرى 160 - بود بر 161 - 163 - مىكشتى مىگويد كه وقتى مىرفتم جوانى ديدم شورى 164 - 165 - گفتم از كجا مىآيى غريب گفت مرا غربت بود كسى را كه بازو 168 - كه شده‌اى 170 - « كرم اللّه وجهه » ندارد . 175 - 176 - وطن غريبان و مايهء مفلسان آمد 177 - آيد 178 - كسى كه 179 - او 2 - 181 - و انشدنا لنفسه 183 - و انت مقامى و انت معبرتى . . . و القربة و « و انشدنا ايضا لنفسه » بعد از آن را ندارد 185 - « الابيات و ايضا له » ندارد 188 - عيار سقرى 190 - « دراستاد » ندارد 194 - به يك جا 196 - مىگشتى به يك 197 - « آن شب » ندارد 198 - رود 199 - مىرفت 200 - سياه رفت چون 201 - زنى ديد تنها وى برگذشت 202 - 204 - روى به كوه نهاد و بر كوه مىرفت پاى وى به زير مىافتاد بنگريست شيرى 206 - ركن گفت 209 - و وطن بود و مرا نبود 210 - آمد و گفت 211 - سلام مىكند و 212 - و وطن من بود او را ماوى نبود جز من 213 - 214 - انشدنا الامام الخ 215 - وجدك . . . ساموت مقربا بدار مقيم 224 - سلام مىكند و 229 - گفت رحمه اللّه 234 - و آخرين بياموزى اين روى 238 - او را 239 - + طلب 240 - و قصد و عزم تو درست بود و راست و چون وى را به تو عنايت بود