122 - و ديگر بيننده خاك بر سر خود به بيخت
125 - بيهوده با كه گويم
127 - بيهوده با كه گويم
127 - به دوگانگى يگانه جستن گوميست
128 - بسته ماندن در راه طلب شوميست هرچه جز يكى همهاند و هند
129 - و هرچه نشناختم بود امروز من شناخت پنداشته . . .
130 - آن
136 - و نبايسته
137 - نه نزديكست
141 - + كه
142 - گريزد بازد
146 - وقتى بر سر بازار پيلوران
151 - اينك
153 - سفيد بر سردركشيد و
154 - و بانگ
157 - موى سفيد در پاى من مى
158 - 158 - ندارد .
159 - + مصرى
160 - بود بر
161 - 163 - مىكشتى مىگويد كه وقتى مىرفتم جوانى ديدم شورى
164 - 165 - گفتم از كجا مىآيى غريب گفت مرا غربت بود كسى را كه بازو
168 - كه شدهاى
170 - « كرم اللّه وجهه » ندارد .
175 - 176 - وطن غريبان و مايهء مفلسان آمد
177 - آيد
178 - كسى كه
179 - او
2 - 181 - و انشدنا لنفسه
183 - و انت مقامى و انت معبرتى . . .
و القربة و « و انشدنا ايضا لنفسه » بعد از آن را ندارد
185 - « الابيات و ايضا له » ندارد
188 - عيار سقرى
190 - « دراستاد » ندارد
194 - به يك جا
196 - مىگشتى به يك
197 - « آن شب » ندارد
198 - رود
199 - مىرفت
200 - سياه رفت چون
201 - زنى ديد تنها وى برگذشت
202 - 204 - روى به كوه نهاد و بر كوه مىرفت پاى وى به زير مىافتاد بنگريست شيرى
206 - ركن گفت
209 - و وطن بود و مرا نبود
210 - آمد و گفت
211 - سلام مىكند و
212 - و وطن من بود او را ماوى نبود جز من
213 - 214 - انشدنا الامام الخ
215 - وجدك . . . ساموت مقربا بدار مقيم
224 - سلام مىكند و
229 - گفت رحمه اللّه
234 - و آخرين بياموزى اين روى
238 - او را
239 - + طلب
240 - و قصد و عزم تو درست بود و راست و چون وى را به تو عنايت بود
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 867
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٨٦٧