تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
على آن شير خدا ، مير عرب * الفتى داشته با اين دل شب شب ز اسرار على آگاه است * دل شب ، محرم سر الله است شب ، على ديد ، به نزديكى ديد * گرچه او نيز به تاريكى ديد شب شنفته است مناجات على * جوشش چشمهء عشق ازلى قلعه بانى كه به قصر افلاك * سر دهد نالهء زندانى خاك اشكبارى كه چو شمع بيزار * مى فشاند زر ، و مى گريد زار دردمندى كه چو لب بگشايد * در و ديوار ، به زنهار آيد كلماتى چو در ، آويزهء گوش * مسجد كوفه ، هنوزش مدهوش فجر ، تا سينه آفاق شكافت * چشم بيدار على ، خفته نيافت روزه دارى كه به مهر اسحار * بشكند نان جوينى افطار ناشناسى كه به تاريكى شب * مى برد شام يتيمان عرب و آن اميرى كه به شب برفع پوش * مى كشد بار گدايان بر دوش تا نشد پردگى آن سر ، جلى * نشد افشاء ، كه على بود ، على شهسوارى كه به برق شمشير * در دل شب بشكافد دل شير عشق بازى كه هماغوش خطر * خفت در خوابگه پيغمبر پيشوايى كه زشوق ديدار * مىكند قاتل خود را بيدار مى زند پس لب او ، كاسهء شير * مىكند چشم ، اشارت به اسير چه اسيرى ، كه همان قاتل اوست * تو خدايى مگر ، اى دشمن دوست شبروان ، مست ولاى تو ، على * جان عالم به فداى تو ، على على ( عليه السلام ) كه در همه چيز و همه كار يگانه بود ، شيوه عبادت و راز و نياز با خداوند را نيز يگانه و خاص خود برگزيده بود . حتى هنگامى كه درد ، در دلش انباشته مى شد نيز ، براى راز دل گفتن و درد دل كردن با خدايش ، شب ها را بر مى گزيد . شبانه ، از خانه بيرون مى آمد ، به نخلستان‌هاى اطراف شهر مى رفت ، زير نخل ها ، در سايه روشن ماهتاب ، سر به داخل چاه‌هاى آب خم مى كرد و دردش را ، ناله‌هاى جانگدازش را ، فريادهاى در سينه مانده و با كس نگفته اش را ، سر مى داد . . . .