تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
ديگر سو مالياتهاى گزاف وسنگين وكمرشكن مطالبه مى كنند . اين فرماندار جديد به نام " بسر بن ارطأة " كه به نام تو ، با پشتيبانى قدرت تو ، وارد قبيلهء ما شد ، مردان خاندان مارا كشت ، اموال مارا به يغما وغارت برد ، واكنون مى خواهد مارا به گفتن ياوه هائى مجبور سازد كه خدا هرگز آن روز را پيش نياورد كه زبان ما به چنان ياوه ها آلوده گردد و از ولايت ودوستى على ( عليه السلام ) بى زارى جوئيم . . . . سوده به سخنان خود چنين ادامه داد : ما نمى خواهيم آشوبى به پا شود و گرنه هنوز تمام مردان با شهامت ونيرومند ما نمرده اند . اينك من از تو انجام دو مطلب زير را مى خواهم : يا اورا عزل كنى تا مردم قبيله از تو سپاسگزار باشند ، يا به سخنان من اعتناء نكنى تا ترا كاملا شناسائى ومعرفى كنم . معاويه كه سراپا گوش بود و هنوز انتظار نداشت كه زنى ، آن هم از دشمنان شكست خوردهء صفين ، اينچنين در مقابل او سخن بگويد ، سخت خشمگين شد و فرياد كشيد : " سوده " ، مرا تهديد مى كنى ؟ هم اكنون فرمان مى دهم ترا بر شتر سركش وچموش سوار كنند و به پيش فرماندارتان بفرستند تا هرطور خواست با تو رفتار نمايد . . . . سكوت مرگبار بر جملگى حكمفرما گشت . اطرافيان معاويه از ترس سر به پائين افكنده بودند و كسى جرأت سخن گفتن را نداشت . تنها كسى كه هرگز از خشم خليفه وحشت وهراس نداشت ، تربيت يافتهء مكتب على ( عليه السلام ) ، بانوى ستمديده وزجر كشيده " سوده " بود . از خاطرات شيرين گذشته دوران على ( عليه السلام ) را به ياد آورد و اين اشعار را زمزمه كرد ، وخواست معاويه را در جريان وقايع قرار دهد . مضمون اشعار او چنين بود : " درود خدا بر روان پاك او باد ! كه هم اكنون در آغوش قبر آرميد وعدل و داد با او به خاك سپرده شد . رحمت ودرود حق بر روانى باد كه هميشه هم پيمان حق بود و به هيچ قيمت از آن دست بر نمى داشت وهمواره ملازم حق و ايمان وصداقت بود . . . " . معاويه پرسيد : منظور تو از چنين فردى كيست ؟ حتما على بن ابى طالب است ! شاگرد وفادار مكتب على گفت : آرى منظورم اوست ، او بود كه هميشه ياور عدل و داد پشتيبان ستمديدگان وزجر كشيدگان بود . هان ، اى معاويه ! اكنون موضوعى را از دوران حكومت على ( عليه السلام ) بازگو