اين جان عاريت ، كه بحافظ سپرده دوست * روزى رخش بهبينم وتسليم وى كنم
پس آنانكه بخودپسندى وانانيّت مبتلا بوده وبا اين صفت مهلك بميرند ؛ در عين اينكه در بعد از مبدء وجود مردهاند ؛ بديهي است كه جايگاهى جز قعر جهنّم بعد از حقّ - عزّ اسمه - ندارند ومثل اين جماعت ، مثل كساني است كه همهء عمر خود را در عكسهايى كوچك وبزرگ با رنگهايى گوناگون نگريسته وهميشه از ذي عكس يا عاكس بيخبر مانده وبدان عكسها دل باختهاند ؛ ولذا كسانيكه از مبدء وحقيقت وجود غافل زيسته وهيچگاه بدان نينديشدهاند ؛ جز در ماهيّات عاطله وظواهر كثرات پراكنده ؛ فكر نكرده واز تمسّك بعروة الوثقاى وحدت حقّهء وجود محرومند ؛ وبا توجّه بدين گرفتارى جانكاه است كه بايد تسليم را از حيث مقام ومرتبه ، فوق رضا وتوكّل دانست ؛ زيرا آنجا كه متوكّل پروردگار خود را در أمور وافعال وحوادث ، وكيل امر خويش قرار ميدهد ، وكارهاى خود را بخدا واميگزارد ، از نوعي بىادبى نسبت بحضرت حقّ خالى نيست ؛ زيرا خودى شخص خويش را با داشتن افعال وآثاري مىبيند كه آنها را بخدا واميگزارد ؛ واگرچه اين امر از حسنات ابرار است ؛ ليكن از سيّئآت مقرّبان الهى بوده وأولياء أهل شهود ، جز تسليم در قبال ذات مالك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممّن تشاء بهيچ امر ديگرى رضايت نداده وكمترين انيّت وانانيّتى براي خود قائل نشدهاند ؛ وبديهي است كه در اين موقعيّت ، عارف أهل تسليم ؛ نه وجودي ونه صفت ولوازم وتوابع وافعال وآثاري براي خود منظور دارد ؛ تا در مقام توكّل ، آنها را بخدا وا گزارد ؛ بلكه اگر چيزى از وجود وايجاد وافعال وصفات در خود مىنگرد ، حدّاكثر اينستكه آنها را در خود عاريهاى بيش نمىبيند كه بالأخره طبق قاعدهء عقلي : كل شي ء يرجع إلى أصله بايد هر ماهيّت ممكنى به أصل ومبدء وجود برگشته وهر ذرّهء هبا بدرّة البيضا ، وهر قطرهاى بدريا متّصل گردد ؛ وبصدق كريمهء :
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها »
وجود عارية وأمانتي را كه شخص انساني است بمالك حقيقي آن تسليم وتأديه گردد وبمفادّ كريمهء :
« أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ »
آدمي بايد در مقام محو يا فناى افعال وطمس يا فناى صفات ومحق يا فناى ذات وبطور كلّى ، همهچيز خود را در ذات حقّ وصفات وافعال أو فانى نمايد ، تا بمرتبهء فاخر تسليم بحقّ نائل آيد .
برخى از عرفاء ، تسليم را به انقياد امر الهى وترك اعتراص در ناملايمات تعريف