بندهء يك مرد روشندل شوى ، به كه بر فرق سر شاهان شوى گر تو سنگ صخره و مرمر شوى ، چون به صاحبدل رسى گوهر شوى دل تو را در كوى اهل كشد ، تن تو را در حبس آب و گل كشد اى خوش آن مرده كه از خود رسته شد ، در وجود زنده اى پيوسته شد واى آن زنده كه با مرده نشست ، مرده گشت و زندگى از وى بجست أنبياء چون جنس عليين بدند ، سوى عليين به جان و دل شدند ناريان مر ناريان را جاذبند ، نوريان مر نوريان را طالبند گرگ يوسف را كجا عشق آورد ، جز مگر از مكر تا او را خورد
مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: المنسوب للإمام الصادق ( ع )
ص٢٣٢