ابن هشام گفت : وقتى كه به مكه رسيدم ، و هنگام قرار دادن حجر الاسود شد ، به نگهبانان كعبه صلهاى دادم و از اين طريق خود را به مكانى كه بتوانم از آنجا قراردهندهء حجر را ببينم ، رساندم و يكى از نگهبانها را در كنار خود جاى دادم تا مانع از هجوم مردم شود .
هركس كه مىخواست حجر را در جايش قرار داد ، تكان مىخورد و قرار نمىگرفت ، تا آنكه جوانى سبزه و نيكومنظر ، آن را برداشت و در جايش قرار داد . آنچنان قرار گرفت و محكم شد كه گويا هيچوقت تكان نخورده بود و صداها به واسطهء آن بلند شد ، و از درب خارج شد . من برخاستم و به دنبالش رفتم و مردم را از راست و چپ كنار مىزدم تا آنكه گمان كردند عقل من مختل گرديده است و راه را برايم باز مىكردند و من چشم از آن شخص برنمىداشتم تا آنكه از ميان مردم خارج شد و من به سرعت در پىاش مىرفتم . او با آرامش گام برمىداشت ولى من به او نمىرسيدم . وقتى كه به محلى رسيد كه كسى - جز من - او را نمىديد ، توقف نمود و به من نگاهى كرد و فرمود :
آنچه را همراهت هست ، بياور . « 1 »
و آن نامه را به وى دادم . بدون آنكه به آن نگاه كند ، فرمود :
به او بگو : از اين مرض ، نگران نباش . آن [ اجلى ] كه گريزى از آن نيست ، سى سال ديگر خواهد بود « 2 » .
ابن هشام گفت : چنان خوف و وحشتى به من دست داد كه توان حركت
هامش
( 1 ) . هات ما معك .
( 2 ) . قل له : لا خوف عليك فى هذه العلّة ، و يكون ما لا بدّ منه بعد ثلاثين سنة .