تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
ابن هشام گفت : وقتى كه به مكه رسيدم ، و هنگام قرار دادن حجر الاسود شد ، به نگهبانان كعبه صله‌اى دادم و از اين طريق خود را به مكانى كه بتوانم از آن‌جا قراردهندهء حجر را ببينم ، رساندم و يكى از نگهبان‌ها را در كنار خود جاى دادم تا مانع از هجوم مردم شود . هركس كه مىخواست حجر را در جايش قرار داد ، تكان مىخورد و قرار نمىگرفت ، تا آن‌كه جوانى سبزه و نيكومنظر ، آن را برداشت و در جايش قرار داد . آن‌چنان قرار گرفت و محكم شد كه گويا هيچ‌وقت تكان نخورده بود و صداها به واسطهء آن بلند شد ، و از درب خارج شد . من برخاستم و به دنبالش رفتم و مردم را از راست و چپ كنار مىزدم تا آن‌كه گمان كردند عقل من مختل گرديده است و راه را برايم باز مىكردند و من چشم از آن شخص برنمىداشتم تا آن‌كه از ميان مردم خارج شد و من به سرعت در پىاش مىرفتم . او با آرامش گام برمىداشت ولى من به او نمىرسيدم . وقتى كه به محلى رسيد كه كسى - جز من - او را نمىديد ، توقف نمود و به من نگاهى كرد و فرمود : آنچه را همراهت هست ، بياور . « 1 » و آن نامه را به وى دادم . بدون آن‌كه به آن نگاه كند ، فرمود : به او بگو : از اين مرض ، نگران نباش . آن [ اجلى ] كه گريزى از آن نيست ، سى سال ديگر خواهد بود « 2 » . ابن هشام گفت : چنان خوف و وحشتى به من دست داد كه توان حركت
هامش
( 1 ) . هات ما معك . ( 2 ) . قل له : لا خوف عليك فى هذه العلّة ، و يكون ما لا بدّ منه بعد ثلاثين سنة .
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 210 | السيد هاشم البحراني / ياسرى