تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
بدون آن‌كه مرا با كنيه يا عنوان « امير » بخواند ، به من فرمود : اى حسين . گفتم : چه مىخواهى ؟ فرمود : چرا ياران مرا از خمس مالت بازمىدارى ؟ من كه مردى باوقار بودم و از چيزى هراس نداشتم ، از او و از هيبتش به لرزه افتادم و گفتم : سرورم ، آنچه را فرمودى ، انجام مىدهم . فرمود : وقتى به محلى كه به سوى آن در حركتى ، رسيدى و با طلب بخشش وارد آن شدى ، و آنچه را مىخواهى گرفتى ، خمس آن را به مستحقانش بپرداز . گفتم : السمع و الطاعة . گفت : برو ، موفق باشى . و عنان چهارپايش را كشيد و رفت و ندانستم كه از كدام راه رفت . و از چپ و راست ، به جستجويش پرداختم ولى ناپديد شد ، و رعبم بيشتر شد و به ميان لشكر بازگشتم و آن گفت‌وگو را فراموش كردم . وقتى كه به قم رسيدم ، گمان مىكردم كه با اهل آن به جنگ خواهم پرداخت ، اما اهل قم بر من وارد شدند و گفتند : ما با هركسى كه به سويمان آمد به دليل مخالفت آنان با [ عقيده و مذهب ] ما به جنگ برمىخاستيم ، اما اكنون ميان ما و تو اختلافى نيست ، پس وارد شهر شو و آن‌گونه كه مىخواهى آن را اداره كن . مدتى طولانى در قم ماندم و اموالى بيش از آنچه گمان داشتم ، اندوختم تا آن‌كه خبرچينان ، نمّامى مرا نزد سلطان كردند و به خاطر به طول انجاميدن اقامت و زيادى درآمدم مورد حسادت قرار گرفتم و بر كنار شدم و به بغداد بازگشتم . ابتدا به خانهء خليفه رفتم و به او سلام گفتم و پس از آن به خانهء خودم رفتم . از جمله كسانى كه به ديدن من آمد ، محمد بن
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 207 | السيد هاشم البحراني / ياسرى