بيا . « 1 »
آنگاه وارد قلعهاى شديم و خوابيديم و [ پس از آن ] بيدار شديم .
هنگامى كه بالاى كوه فندق قرار گرفتيم ، به من فرمود :
تو فردى تنگدست و عيالوار هستى . به نزد ابو طاهر زرازى برو ، او از خانهاش برايت خواهد آورد ، در حالى كه در دستش خون قربانى باشد ، به او بگو : جوانى با فلان مشخصات به تو مىگويد : كيسهء دينارى را كه نزد مرد نعشكش دفن شده است ، به اين مرد بده . « 2 »
ابو سوره مىگويد : وقتى كه وارد كوفه شدم ، نزد وى رفتم و آنچه را كه آن فرد جوان به من فرمود ، به او گفتم . در پاسخ گفت : سمعا و طاعة ؛ در حالى كه دستش آغشته به خون قربانى بود . « 3 »
هامش
( 1 ) . تعال .
( 2 ) . أنت مضيّق و لك عيال ، فامض إلي طاهر الزّرارى فيخرج لك من داره و فى يده الدم من الأضحية ، فقل له : شابّ من صفتة كذا و كذا يقول لك أعط هذا الرّجل صرّة الدّنانير الّتى عند رجل السّرّير مدفونة .
( 3 ) . همان ، ج 1 ، ص 15 ؛ و نيز همين روايت به نقل از محمد بن حسن بن عبيد الله تميمى و گروهى از راويان روايت شده است كه : « گفت : شب را قدم مىزديم تا به مقابل قبور مسجد سهله رسيديم فرمود : آن خانهء من است . سپس فرمود : تو به نزد ابن زرارى ، على بن يحيى ، برو و به او بگو : فلان مال را به فلان نشانىها ، كه در فلان جا قرار دارد ، و با فلان شىء پوشيده است به تو دهد . عرض كردم : شما كيستيد ؟ فرمود : من ، محمد بن الحسنام . آنگاه رفتيم تا به محلى رسيديم ، و نشست و جايى را با دست خويش حفر نمود كه ناگاه آب ، جارى شد و وضو ساخت و سپس سيزده ركعت نماز گزارد . من به نزد ابن زرارى رفتم و درب خانهاش را زدم ، گفت : كيستى ؟ گفتم : ابو سوره ، و شنيدم كه مىگفت : مرا با ابى سوره چه كار ؟ و هنگامى كه بيرون آمد و داستان خويش را برايش -