يادآورى حضرت نسبت به پيمان از يادرفته
ابو الحسن مسترق حزير مىگويد :
روزى نزد حسن بن عبد الله بن حمدان - ناصر الدوله - بودم و با يكديگر دربارهء امام عصر عليه السّلام گفتوگو مىكرديم . او گفت : من خمس اموالم را نمىپرداختم تا آنكه روزى نزد عمويم ، حسين رفتم و شروع به صحبت دربارهء آن كردم ، او گفت : فرزندم ، من نيز به آنچه تو مىگويى معتقد بودم ، اما هنگامى كه كار بر خليفه دشوار شد ، مرا براى تصدى ولايت قم فراخواند و [ قبل از آن ] هركس از جانب خليفه به آنجا مىرفت ، اهل قم با وى به مقابله برمىخاستند .
خليفه ، سپاهى را به من سپرد و به قصد قم بيرون آمدم . وقتى كه به منطقهء « طرز » رسيدم ، براى صيادى خارج شدم . شكار از دستم گريخت و من به دنبالش رفتم تا آنكه به رودى رسيدم و به طرف رود رفتم و تا چشم مىديد ، آب در جريان بود . در اين حين راكبى را ديدم كه سوار بر قاطرى خاكسترىرنگ بود و عمامهاى از خز سبز بر سر داشت كه جز چشمانش از آن ميان پيدا نبود و در پايش دو كفش سرخ بود .