كه بجنگم يا به آنچه خدا بر محمد صلّى اللّه عليه و آله نازل گردانيده ، كافر شوم ، زيرا خداى بزرگ و بلند مرتبه راضى نمىشود كه بندگانش وقتى در روى زمين از اوامرش سرپيچى مىشود ، ساكت باشند و گردن نهند و تصديق نمايند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند .
بنابراين ، ديدم جنگيدن برايم آسانتر و تحملپذيرتر از اين است كه در دوزخ زنجيرهاى گران را بر تن هموار سازم . « 1 »
آيا پسر عمر در گوشش پنبه نهاده بود تا آن نداى قدسى پر طنين توفان آسا را نشنود ؟
بانگ رسايى را كه خطاب به عايشه مىگفت : پندارى همين الآن است كه سگان حوأب به طرفت پارس مىكنند ، در حالى كه تو ظالمانه عليه على مىجنگى .
و به همسرانش مىفرمود : پندارى همين الآن است كه سگان حوأب به طرف يكى از شما پارس مىكنند . مبادا تو آن باشى اى دخترك سرخ گونه ، اى عايشه !
و نيز به عايشه مىفرمود : مواظب باش تو آن نباشى !
و به زبير مىفرمود : تو با على مىجنگى ، در حالى كه به او ستم روا مىدارى .
و پيشبينى فرمود كه بعد از من جماعتى عليه على مىجنگند كه خدا عهدهدار جهاد بر عليه آنهاست . بنابراين ، هركس نتوانست با دست عليه آنها جهاد كند و شمشير به رويشان كشد ، بايد با زبان عليه آنها جهاد نمايد ، و هركس با زبان نتوانست ، با دل و عواطفش و پائينتر از اين ديگر چيزى نيست . آرى ، پسر عمر واقعا با تمام قدرت و امكانش تا توانست با زبان و دل و عواطفش جهاد كرد ، منتها بر خلاف اين فرمايش پيامبر خدا ، عليه على عليه السّلام و به نفع بدخواهان و دشمنان حضرتش !
آن حضرت به على عليه السّلام فرمود : اى على ! تو با دار و دستهء تجاوزكار داخلى خواهى جنگيد ، در حالى كه تو بر حق هستى ؛ بنابراين ، كسى كه ترا در آن هنگام يارى ننمايد ، از امت من نيست .
و نيز فرمود : پس از من با پيمان شكنان و بيدادگران و از دين به در شدگان خواهى جنگيد و تو قهرمان دلاور عربى كه پيمان شكنان و از دين به در شدگان و بيدادگران را از
هامش
( 1 ) . كتاب صفين 542 .