همچنين مىدانيم سنت و رويه و گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در خصوص كار حرامى كه پسر عمر مىكرده ، مشهور و زبانزد خاص و عام بوده است و در بعضى از احاديث شدت و تهديد به كار رفته است ، مانند حديث جابر بن عبد اللّه انصارى به روايت از پيامبر كه فرمود : هر كه مخابره را ترك ننمايد ، بايد آمادهء جنگ با خدا و پيامبرش باشد « 1 » . البته ، اين سنت نبوى در صحاح و مسندها آمده به سندهايى كه به جابر بن عبد اللّه ختم مىشود و به سعد بن ابى وقاص و ابو هريره و ابو سعيد خدرى و زيد بن ثابت . « 2 »
پسر عمر كه يك عمر شكمش را با حرام خوارگى سير كرد و طبعا اين عمل ناپسند را به ديگران مىآموخت و از اين طريق ، مردم را به گمراهى و هلاكت مىكشاند و آنان هم به خيال اينكه پسر خليفه و پسر فقيه و دينشناس اصحاب است - همان دينشناسى كه به پارهاى از استنباطات فقهى و دانش دينىاش در جلد ششم اشاره كرديم - از او پيروى مىكردند و به اين كار حرام مىآلودند . آرى ، پسر عمر كاش پس از يك عمر حرام خوارى و حرام آموزى و گمراهى ، وقتى از رافع بن خديج شنيد كه پيامبر اكرم از آن نهى فرموده ، مىرفت و از فقها و دين شناسان يا از خليفهاش معاويه دربارهء اين كار و دربارهء حكم مالى كه از عقد باطل به دست آمده و مصرف شده است ، مىپرسيد ؛ نه اينكه با نهايت جسارت بگويد : رافع بن خديج ادعا مىكند كه پيامبر اكرم از آن نهى كرده است !
آيا اينكه چنين كسى را از مراجع امت و فقيهان و بزرگان و سرچشمههاى فياض علوم دينى و كسانى كه گفتار و كردارشان حجت است ، بشمارند ، زيادهروى در تمجيد و گمراهكردن خلق و خيانت و جنايت در حق مسلمانان نيست ؟ آيا او بهرهاى از فقه و دينشناسى داشته است و حتى توانسته راه زندگى خويش را در پرتو دين بيابد ؟
ديگر ، روايتى است كه دارقطنى در سنن خويش ثبت كرده است از طريق عروه از عايشه كه چون شنيد پسر عمر دربارهء بوسيدن و اثرش در بطلان وضو چه گفته ، اظهار
هامش
( 1 ) . سنن بيهقى : 6 / 128 .
( 2 ) . ر ك : سنن نسائى : 3 / 52 ؛ سنن بيهقى : 6 / 128 - 133 .