بصيرت و كاردانىاش مصالح عمومى را بدقت مىبيند و رعايت مىنمايد و راه را بر هر ناروا و خطر و انحرافى مىبندد و دست هرتبهكار بدخواهى را كه به سوى امت دراز گردد ، مىشكند و مىبرد ، رهبر و امامى كه برادر پيامبر خدا و نفس اوست كه نصّى بر امامت و خلافتش هست و ملت يكپارچه با او بيعت كرده است و متحد است ، اگر معاويهء تفرقهانداز بگذارد و امنيت و نظام عمومى را برهم نزند و با دسيسه اختلاف نيندازد و مردم را به هم نريزد و به جان هم نيندازد ، معاويهاى كه به قول مولاى متقيان مثل شيطان از برابر انسان و پشت سرش و از چپ و راستش در مىآيد و وسوسه مىانگيزد و خدا سابقهء درخشان اسلامىاى نصيبش نكرده و پيشينهء اجداى درستى ندارد .
به طلحه مىنويسد :
اما بعد ، تو قرشىاى هستى كه كمتر از هرفرد قرشى ديگر به قريش بدى كردهاى .
اين علاوه بر چهرهء خوش و دست و دلبازى و شيواگويىات است . تو در ايمان به اسلام پيشاهنگ بودى و نفر پنجم مژده يافتگان بهشتى ، و افتخار و فضيلت شركت در جنگ احد تراست . بنابراين ، شتاب كن به كارى كه باعث شود ملت حكومتش را به عهدهات گذارد ، كارى كه از آن كوتاهى نتوانى كرد و خدا بدون اينكه به آن اقدام نمايى ، از تو خشنود نخواهد گشت . من اين سامان را زير فرمان تو و زبير آوردهام . او بر تو برترى ندارد ، هركدامتان ديگرى را پيش انداخت ، او زمامدار خواهد بود و ديگرى جانشينش .
خدا شما را بر راه درست هدايت يافتگان بدارد و خردمندى توفيق يافتگان را به شما عنايت فرمايد ، و السّلام .
بايد از معاويه پرسيد : اين فضايل و افتخارات كه براى زبير و طلحه برشمردى و مايهء استحقاق تصدى خلافت دانستى ، على عليه السّلام از آنها بىنصيب بود ؟ از فضيلت و افتخار مژدهء بهشت يافتن ياد مىكنى و از اينكه زبير يكى از مژده يافتگان است و طلحه پنجمين نفر ، آيا على عليه السّلام نفر دهم هم نبود ؟ پس چرا اين فضيلت و افتخار را برايش قايل نشدى و از او سلب كردى و او را ملحد و قاتل ناحق و امثال آن شمردى ، و چرا طلحه و زبير را اغوا نمودى و به عجله واداشتى مبادا پسر ابو طالب زودتر از آنها به خلافت دست يابد ؟
الغدير ( فارسى ) — صفحة 470
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٤٧٠