جعل مىكند . حاكم نيشابورى در تاريخش حديثى از طريق محمد بن زكرياى غلابى نوشته ، مىگويد : راويانش همگى ثقه و مورد اعتمادند ، جز محمد بن زكرياى غلابى كه او آفت سند اين روايت است .
در سند اين روايت ، نام احمد بن عطاء نيز هست كه دار قطنى دربارهاش مىگويد :
متروك و مطرود است . ازدى مىگويد : از مبلغان نظريهء قضا و قدر بوده و متعبدى ناآگاه و غافل كه آنچه را نشنيده بوده ، روايت مىكرده است . زكرياى ساجى نيز پيش از وى همين را دربارهء او گفته است ، و ابن مدينى مىگويد : روزى نزد او رفتم و پاى درس حديثش نشستم ، ديدم طومارى نوشته و از روى آن حديث نقل مىكند . چون شاگردانش پراكندند ، از او پرسيدم : اينها را خودت شنيدهاى ؟ گفت : نه ، آن را خريدهام و در آن احاديث نيكويى وجود دارد و براى اينها نقلش مىكنم تا به آن عمل كنند و از اين طريق آنان را به خدا دلبسته و نزديك مىگردانم و در آن ميان نه حكمى وجود دارد و نه تبديل سنتى . به او گفتم : از خدا نمىترسى كه در صددى با دروغ بستن به پيامبر خدا مردم را به خدا نزديك گردانى ؟ « 1 »
8 - محب طبرى از قول محمد بن ادريس شافعى آورده است كه پيامبر فرمود : من و ابو بكر و عمر و عثمان و على هزار سال پيش از خلقت آدم نورهايى بوديم در جانب راست عرش ، وقتى آدم آفريده گشت ، در صلب او قرار گرفتيم و همچنان بوديم و در نسلهاى پاك منتقل مىگشتيم تا آنكه خدا مرا در وجود عبد اللّه نهاد و ابو بكر را در وجود ابوقحافه و عمر را در وجود خطاب و عثمان را در وجود عفان و على را در وجود ابو طالب ، و سپس آنان را به مصاحبت و شاگردىام برگزيد و ابو بكر را صديق گردانيد و عمر را فاروق و عثمان را ذوالنورين و على را وصى . بنابراين ، هركه اصحابم را بد گويد ، چنان است كه مرا بد گفته باشد و هركه مرا دشنام دهد ، خدا را دشنام داده باشد و هركه خدا را دشنام دهد ، او را به روى در آتش دوزخ درخواهد آورد . « 2 »
هامش
( 1 ) . ميزان الاعتدال : 1 / 56 و 3 / 58 ؛ لسان الميزان : 1 / 221 و 5 / 168 .
( 2 ) . الرياض النضرة : 1 / 30 .