العام ، فتكون الأقسام ثلاثة ، و ذلك لأن العام يصلح لأن يكون آلة للحاظ أفراده و مصاديقه بما هو كذلك ، فإنه من وجوهها ، و معرفة وجه الشىء معرفته بوجه ، بخلاف الخاص ، فإنّه بما هو خاص ، لا يكون وجها للعام [ 9 ] ، و لا لسائر الأفراد ، فلا يكون معرفته و تصّوره معرفة له ، و لا لها - أصلا - و لو بوجه .
نعم ربّما يوجب تصوّره تصوّر العام بنفسه ، فيوضع له اللفظ ، فيكون الوضع عاما ، كما كان الموضوع له عاما ، و هذا بخلاف ما في الوضع العام و الموضوع له الخاص ، فإن
شرح
حروف كه - مثلا - مفهوم كلى ابتدائيت لحاظ شده و سپس « من » را براى مصاديق متعدد آن وضع كردهاند ( وضع عام موضوع له خاص ) ] ، 2 . و يا [ معناى لحاظ شده ] معناى خاصى است كه در اين صورت ، فقط وضعى صحيح است كه لفظ را براى همان معناى خاص قرار دهند [ مانند : كوفه ، ذو الفقار ( وضع خاص ، موضوع له خاص ) ] ، نه براى معناى عام . در نتيجه اقسام وضع ، بر سه قسم است . علت [ انحصار در ] سه قسم [ و معقول نبودن قسم چهارم ( وضع خاص و موضوع له عام ) ] ، آن است كه معناى عام ، صلاحيت دارد وسيله و آلت باشد براى موضوع له قرار دادن [ و نمايشگر ] مصاديق و افرادش باشد ، به لحاظ آنكه عام است [ - واجد تعميم است ] ، زيرا عام ، از وجود افراد است ، و شناخت وجه چيزى ، شناخت خود همان چيز ، به وجهى [ از وجوه ] مىباشد ، بر خلاف صورتى كه معناى متصور ، خاصّ باشد ، چرا كه خاصّ از آن جهت كه خاص است نمىتواند وجه [ و نمايشگر ] عام و وجه افراد ديگر عام قرار گيرد . [ 9 ] از اينرو شناخت خاص و تصوّرش به هيچوجه ، شناخت عامّ و افراد ديگر عام نيست .
آرى ، چهبسا تصوّر معناى خاص سبب تصور عامّ [ بهطور مستقل و ] بنفسه بشود ، و در نتيجه لفظ براى معناى عام وضع شود [ و قسم چهارم ( وضع خاص موضوع له عام ) را تصحيح كرد بدينصورت كه در آغاز ، افراد و جزئيات را لحاظ كنيم ، آنگاه خصوصيات فردى را كنار گذارده و به قدر جامع و مشتركشان ( انسان بودن ) نظر كنيم و پس از آن ، لفظ را براى همين معناى كلى وضع كنيم ] ولى [ اين