ذلك علوا كبيرا ، و إما أن لا نعني شيئا ، فتكون كما قلناه من كونها صرف اللقلقة ، و كونها بلا معنى ، كما لا يخفى .
و العجب أنه جعل ذلك علة لعدم صدقها في حق غيره ، و هو كما ترى ، و بالتأمل فيما ذكرنا ، ظهر الخلل فيما استدل من الجانبين و المحاكمة بين الطرفين ، فتأمل .
السادس : الظاهر أنه لا يعتبر في صدق المشتق و جريه على الذات حقيقة ، التلبس بالمبدأ حقيقة و بلا واسطة في العروض ، كما في الماء الجاري ، بل يكفي التلبس به و لو مجازا ، و
شرح
مىگوييم : « خداوند متعال ، عالم است » يا مرادمان از « عالم » كسى است كه [ عالم است ، يعنى : ] « اشياء نزدش ، آشكار مىباشد » كه در اين صورت به همان معناى عامّ است ؛ و يا مرادمان از « عالم » مصداق [ - فردى ( معنايى ) ] است مقابل آن معنى ، كه خداوند متعال از اين معانى بس برتر است و يا از آن ، هيچ معنايى اراده نمىشود كه در اين صورت همانسان كه گفته رفت صرف لقلقهء زبان و لفظى بىمعنا مىشود .
چنان كه پوشيده نيست .
و جاى شگفت است كه صاحب فصول اين را [ - تجوز و نقل در اوصاف حق تعالى را ] علّت عدم صدق اين صفات در مورد غير خداوند قرار داده [ و گفته : « اين صفات با معنايى كه دارند ، بر غير خداوند اطلاق نمىشود » در حالىكه بايد گفت :
« اين صفات با معانى عرفى بر خداوند صدق نمىكند » و اين جاى شگفتى دارد ] و همانسان كه مىبينيد [ باطل ] است . و با تأمل در آنچه گفته آمد و ايرادات ادّلهاى كه طرفين [ - كسانى كه قيام مبدأ به ذات را معتبر دانستند و كسانى كه آن را معتبر ندانستند ] به آنها استدلال كردهاند ، و نيز محاكمه ميان ايشان روشن مىشود ؛ تأمل كنيد .