على غيره - جارية عليهما بمفهوم واحد و معنى فارد ، و إن اختلفا فيما يعتبر في الجري من الاتحاد ، و كيفية التلبس بالمبدأ ، حيث أنه بنحو العينية فيه تعالى ، و بنحو الحلول أو الصدور في غيره ، فلا وجه لما التزم به في الفصول ، من نقل الصفات الجارية عليه تعالى عما هي عليها من المعنى ، كما لا يخفى ؛ كيف ؟ و لو كانت به غير معانيها العامة جارية عليه تعالى كانت صرف لقلقة اللسان و ألفاظ بلا معنى ، فإن غير تلك المفاهيم العامة الجارية على غيره تعالى غير مفهوم و لا معلوم إلا بما يقابلها ، ففي مثل ما إذا قلنا : إنه تعالى عالم ، إما أن نعني أنه من ينكشف لديه الشيء فهو ذاك المعنى العام ، أو أنه مصداق لما يقابل ذاك المعنى ، فتعالى عن
شرح
در حمل بر اين دو [ - خداوند و غير خداوند ] معتبر است . مانند : اتحاد و كيفيت تلبس ذات به مبدأ ، باهم اختلاف بسيارى دارند [ خداوند متعال هم عالم است و ما نيز عالم هستيم ولى تفاوت از كجاست تا به كجا ] ، چرا كه تلبس در حقتعالى به طور عينيت ، و در غير خداوند بهطور حلول يا صدور است [ ولى اين همه اختلاف در مصاديق را نبايد به حساب اختلاف در مفهوم گذارد ] . از اينرو ، وجهى براى التزام به آنچه در فصول آمده كه : « معناى صفات جارى بر حقتعالى از معنايى كه داشتهاند . نقل شدهاند [ و در مورد خداوند بهمعناى جديدى استعمال مىشوند ] » نمىباشد ، چنان كه [ پيش از اين ثابت شد و ] پنهان نيست . و چگونه [ مىتوان ملتزم به نقل معناى صفات شد ] ؟ در حالىكه اگر اين صفات بر غير معانى عامه [ و عرفى ] اى كه دارند ، بر خداوند متعال حمل شوند ، [ و قائل شويم كه اطلاق « عالم » در مورد خداوند هيچ معنايى ندارد ، در اين صورت ، اين الفاظ ] صرف لقلقهء زبان و الفاظى بدون معنا مىگردند ، [ و اين آشكارا باطل است ] ، زيرا معانى عامه ، [ مانند : عالم ، قادر و . . . ] كه بر خداوند جارى مىشوند ، اگر به غير اين معنايى [ كه بر غير خداوند جارى مىشود ] حمل شوند ، معنايى قابل فهم از آنها محرز و معلوم نمىشود ، مگر به معنايى كه مقابل آنهاست [ يعنى كلمهء « عالم » در مورد خداوند بايد معنايى مقابل معناى عالم ( - جاهل ) بدهى و تعالى الله عن ذلك ] . بنابراين ، در امثال اين مثال كه