نمىدانم چه كنم ، و سرگردانم . « 1 »
در همين هنگام بود كه نظر عمر بن خطاب دربارهء زبير به تحقق و صحت پيوست .
عبد اللّه بن عمر مىگويد : زبير پيش عمر آمده به او گفت : اجازه بده رهسپار جنگ در راه خدا شوم . گفت : براى تو كافيست . تو همراه رسول خدا جنگيدهاى . زبير در حالى كه ناراحت و خشمگين شده بود ، بيرون شد . عمر گفت : چه كنم از دست اصحاب محمد ؟ اگر من جلو اين ماجراجو را نگيرم ، امت محمد را به گمراهى و نابودى مىكشاند . « 2 »
حكيم بن جبله و هفتاد بيگناه ديگر از قبيلهء عبد القيس چه گناهى كرده بودند و چه جرمى داشتند كه طلحه و زبير پيش از درگيرى جنگ جمل آنها را كشتند . سخنگوى آن دو فرياد برآورد كه هان ! از قبايل شما هركه در حمله به مدينه براى بازخواست و توبه دادن عثمان شركت داشته ، بايد آورده شود . بعد آنها را مثل سگ كشيدند و آوردند و كشتند . حكيم بن جبلة گفت : حال كه برادرانمان را كشتيد ، خونتان براى ما حلال گشته است . آيا از خداى عزّ و جل نمىترسيد ؟ چرا خونريزى را روا مىشماريد ؟ ابن زبير گفت :
در ازاى خون عثمان بن عفان . پرسيد : اينهايى كه كشتيد ، عثمان را كشته بودند ؟ آيا از خدا نمىترسيد ؟ عبد اللّه بن زبير گفت : نه مىگذاريم غذايى بخوريد و نه عثمان بن حنيف را از زندان آزاد مىكنيم مگر او على را از خلافت خلع نمايد . در نتيجه ، حكيم بن جبله و هفتاد تن از قبيلهء عبد القيس توسط آنها كشته شدند . « 3 »
طلحه و زبير و مادرشان عايشه ام المؤمنين مسئوليت ريخته شدن خون شش هزار مؤمن يا بيشتر را كه در آن جنگ خونين كشته شدند ، به گردن دارند و هركه مؤمنى را عمدا بكشد ، كيفرش جهنم است و در آن جاودانه خواهد بود و هركه شخصى را بدون اينكه كسى را كشته يا در كشور فساد كرده باشد بكشد ، چنان است كه مردم همگى را كشته باشد . « 4 »
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 183 .
( 2 ) . تاريخ بغداد : 7 / 453 .
( 3 ) . تاريخ طبرى : 5 / 180 ، 182 ، 183 .
( 4 ) . مائدة 5 / 32 .