افتادهاند و سر به نيرنگ آن يهودى گستاخ آشوبگر سپردهاند . مىنويسد : در اين هنگام ، عبد اللّه بن سبا به آن پيرمرد زاهد ، يعنى ابو ذر راه مىيابد و افكارش را در انجمن و جلسات او مطرح مىسازد و او را در مورد حكومت مىفريبد و عليه توانگران بر مىانگيزد و بنا مىكند به اين وسوسه كه اى ابو ذر ! از معاويه تعجب نمىكنى كه مىگويد : ثروت ، مال خداست ، و همهچيز مال خداست ؟ پندارى مىخواهد آن را به خود اختصاص دهد و از مسلمانان سلب كند و نام مسلمانان را از بين ببرد . بدينگونه ابو ذر به راه تبليغ براى يك سوسياليسم افراطى افتاد . توانگران را مجبور مىكرد به فقيران كمك كنند و از ثروتشان به نفع آنان چشم بپوشند . از احسانى كه اسلام گفته به فقيران بكنيد وسيلهاى ساخت براى سلب دارايى توانگران ، در حالى كه مقصود اسلام اين نيست كه ثروت توانگران را از چنگشان به در كند ، بلكه خداى متعال مىفرمايد : و كسانى كه در اموالشان حقى است معين ، براى گدا و محروم « 1 » ، و اين علاوه بر زكات است . « 2 » در جاى ديگر مىنويسد : عمار ياسر به مصر رفت و مردم مصر از استاندارشان ناراضى بودند و هرنسبتى به او مىدادند . پيروان ابن سبا با مهارت و زرنگى توانستند عمار را با سخنان دروغين و فريبنده گول بزنند . علاوه بر اين ، عمار خودش كينهاى از عثمان در دل داشت ، زيرا وقتى با عباس بن عتبة بن ابى لهب مشاجره كرده و به هم بد زبانى نموده بودند ، قانون الهى را در مورد عمار اجرا كرده بود . به همين جهت ، عمار ياسر از مصر نزد عثمان برنگشت و مشاهدات خود را در آن سامان به وى گزارش نداد و به پيروان عبد اللّه بن سبا ملحق شد . « 3 »
اين يك صفحه از تاريخى است كه آن استاد نوشته است و پارهاى از تصوير روشن و دقيقى كه موفق به ترسيم آن گشته است . اين همان پند و درس عبرتآموزى است كه در نظر داشته و مقصودش بوده است . خوانندهء عزيز آيا متوجه است كه اين ياوه سرا از كدام ابو ذر و عمار حرف مىزند كه چنين گستاخانه و بىمطالعه و حساب نشده حرف مىزند
هامش
( 1 ) . معارج 70 / 24 ، 25 .
( 2 ) . انصاف عثمان 42 .
( 3 ) . همان 61 .