به ناحق نكشتهام . بنابراين ، مرا به چه مجوزى مىخواهند بكشند ؟ چون تشنگى او به شدت رسيد ، از فراز خانه رو به مردم كرد كه آيا على در ميان شماست ؟ گفتند : نه .
پرسيد : سعد در ميان شماست ؟ گفتند : نه . پس از لحظهاى سكوت گفت : آيا مىشود يكى از شما به على اطلاع دهد كه به ما آب برساند ؟ خبر به على رسيد ، سه مشك پر آب برايش فرستاد ، و در جريان رساندن آن عدهاى از بنى هاشم و بنىاميه زخم برداشتند . چون به على خبر رسيد كه عثمان در محاصره قرار گرفته و مىخواهند او را بكشند ، برخاست و در حالى كه عمامهء رسول خدا را بر سر نهاده بود ، شمشيرش را حمايل كرد و از خانه بيرون آمد و پسرش حسن و عبد اللّه بن عمر را جلو انداخت و همراه عدهاى از اصحاب و مهاجران و انصار ، رضى اللّه عنهم ، رهسپار خانهء عثمان گشت و در حالى كه محصور بود ، نزد او رفت . على ، كرم اللّه وجهه ، به عثمان گفت : سلام بر تو اى امير المؤمنين ! تو پيشواى تودهاى ، و اينك اين حوادث و گرفتاريها برايت پيشآمده است . من سه پيشنهاد برايت دارم ، بايد كه يكى را برگزينى . يكى اينكه از خانه بيرون آمده با آنان بجنگى و ما ترا همراهى خواهيم كرد ، و تو بر حق خواهى بود و آنان بر باطل .
ديگر اينكه در ديگرى جز درى كه آن را تحت نظر گرفتهاند ، بگشايى و سواره خود را به مكه برسانى ، زيرا اگر تو در مكه باشى آنها خون ترا در آنجا نخواهند ريخت . سوم اين كه خود را به شام برسانى ، زيرا آنها اهل شامند و معاويه همراه ايشان است . عثمان گفت :
دربارهء رفتن به مكه ، من از پيامبر خدا شنيدم كه مىگفت : مردى از قريش در مكه مدفون خواهد شد كه نيمى از عذاب جهانيان دامنگير او خواهد بود . بنابراين ، نمىگذارم كه من آن مردم باشم . اما اينكه به شام بروم ، من از هجرتگاه و همجوارى مزار پيامبر خدا دور نخواهم گشت . على گفت : پس بگذار با آنها بجنگيم و آنها را از دور تو پراكنده سازيم .
گفت : نمىخواهم اولين كسى باشم كه اجازهء جنگيدن با امت محمد را صادر كرده باشد .
در اين هنگام ، على از آنجا بيرون آمد و در حالى كه رهسپار خانهء خويش مىشد ، به حسن و حسين دستور داد : با شمشير بر در خانهء عثمان به پاسدارى بايستيد و نگذاريد دست كسى به او برسد . زبير هم پسرش را فرستاد و طلحه پسرش را ، و عدهاى از
الغدير ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٥٣