اقتصادى را به آنان منحصر مىگرداند ، و باز بهترين و مهمترين آنها را از ميان قريش به بنىاميه اختصاص مىدهد ، دل از كينه و خشم مالامال نسازند و برنخروشند .
مسلم اين است كه عثمان استاندارى كوفه را پس از عزل سعد بن ابى وقاص ، به وليد و سعيد سپرد ؛ حكومت بر بصره را بعد از عزل ابو موسى اشعرى ، به عبد اللّه بن عامر داد ؛ سراسر شام را به حاكميت معاويه درآورد و دست او را در ادارهء آن و دخل و تصرّف در امور كاملا باز گذاشت . پس از آنكه شام به چندين ولايت تقسيم مىشد و قريش و ديگر قبايل در ادارهء آنها شركت داشتند ، و مصر را پس از عزل عمرو عاص به تصرف عبد اللّه بن ابى سرح درآورد . ضمنا همهء اين استانداران با عثمان خويشاوند بودهاند : يكى برادر ناتنى او بوده و ديگرى برادر رضاعىاش و سومى دايىاش و آن ديگر با او در شاخهء امية بن عبد شمس - از شاخههاى قبيلهء قريش - هم نسب و هم پيوند بوده است .
همهء اينها امورى است كه كسى نمىتواند انكار نمايد يا ترديد كند . ضمنا هيچ اطلاعى در دست نيست حاكى از اينكه عبد اللّه بن سبا عثمان را فريفته و واداشته باشد تا آن اشخاص را از مناصب استاندارى و فرماندهى كشورى و لشكرى بر كنار كند و اينها را به جاى آنها بدان مقامات بگمارد . باز مسلم است كه مردم در همهء اعصار و قرون بر پادشاهان و امپراطوران و امرا و فرماندهان اين را عيب مىگرفتهاند كه مقامات حكومتى را به انحصار خويشاوندانشان درآورند و در واگذارى مشاغل دولتى ميان افراد تبعيض قائل شوند ، و مسلمانان نخستين ملتى نبودهاند كه اين انحصار و تبعيض را بر حاكمش عيب گيرند و او را به اين خاطر مورد حمله و انتقاد و نكوهش قرار دهند . ايشان امورى را ناپسند شمرده و امورى را پسنديده و مطلوب دانستهاند كه ملتها همگى در قرون پيشين و در طول تاريخ ناپسند يا پسنديده شمردهاند . « 1 »
بهعلاوه اينكه در روايت تاريخى مجعول و دروغين آمده كه عمار ياسر از طرف عثمان به مصر فرستاده شد و ديگران به ساير استانها ، از مطالبى است كه قابل پذيرفتن نيست و به هيچ وجه صحت ندارد و در هيچ روايت تاريخى ديگر نيامده است . تنها
هامش
( 1 ) . الفتنة الكبرى 134 .