تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
گفتند : اين بدتر است . از قول تو چيز مىنويسند بدون اينكه تو خبر داشته باشى . آدمى مثل تو نبايد عهده‌دار امور مسلمانان شود . از خلافت كناره‌گيرى كن . گفت : من جامه‌اى را كه خدا بر تنم آراسته ، برنخواهم كند ، و بنىاميه به على گفتند : اى على ! مردم را عليه حكومت ما شورانده‌اى و دسيسه چينى و تحريك كرده‌اى . گفت : اى ديوانه‌ها ! شما به خوبى مىدانيد كه حكومت يا اين كارها برايم هيچ نفعى ندارد ، و من مصريان را از عثمان دور ساختم و از آنان جلوگيرى كردم و بعد كار حكومت عثمان را چندين بار روبه راه ساختم . چكار از دستم برمىآيد ؟ و سپس راه خويش گرفت در حالى كه مىگفت : خدايا از اين حرفها و اتهاماتى كه به من مىزنند ، مبرّايم و نيز اگر پيشامدى برايش بكند ، از خونش پاكدامن و بركنارم . عثمان چون به محاصره افتاد ، نامه‌اى نوشت و عبد اللّه بن زبير آن را براى مردم خواند . در آن نامه چنين نوشته شده بود : به خدا آن نامه را نه من نوشته‌ام و نه دستور نوشتنش را داده‌ام و نه از جريانش اطلاع دارم . به شما قول مىدهم دست از همه كارهايى كه سبب نارضايى شما گشته ، بردارم . بنابراين ، هركس را كه مىخواهيد و دوست مىداريد ، به استاندارى خودتان تعيين كنيد ، و اين هم كليدهاى خزانه‌تان تا آن را به هركس كه مىخواهيد ، بسپاريد . مردم گفتند : ما ترا متّهم به نوشتن اين نامه كرده‌ايم . بنابراين ، كناره‌گيرى كن . ابن سعد از قول جابر بن عبد اللّه انصارى چنين مىگويد : وقتى مصريان به قصد عثمان رو به مدينه آوردند ، وى محمد بن مسلمهء انصارى را با پنجاه تن از انصار كه من هم در ميانشان بودم ، نزد آنان فرستاد و با تقاضاهايشان موافقت نمود و خشنودشان ساخت و برگشتند . در راه شترى را ديدند كه متعلق به حكومت بود . آن را گرفتند ديدند كه نوكر عثمان سوار بر آن است . او را تفتيش نمودند و لوله‌اى سربين در داخل مشك كوچك چرمينش يافتند كه در آن نامه‌اى بود خطاب به استاندار مصر كه با فلانى چه كن و با آن ديگر چه كن ، سپس آن جماعت به مدينه بازگشتند . عثمان ، محمد بن مسلمه را نزدشان فرستاد ، امّا حاضر به بازگشت نشدند و او را محاصره كردند .