مىپوشانيد و نه مفصل ميان ساق و پيش پا را « 1 » .
و چندى نيز در بازار عكّاظ مىايستاد و چوبى در دست داشت كه كودكان را با آن به يك سوى مىراند و آن روزها عمير « 2 » ناميده مىشد « 3 » .
و يك چند از روزگار مسلمانىاش نيز پيشهء ميانيگر در دادوستدها را داشت و بده و بستان در بازارها او را از فراگرفتن كتاب خدا و سنّت پيامبر بازمىداشت « 4 » .
و روزگارى چند نيز در گورستان بقيع ، برگ درخت سلم مىفروخت كه با آن پوست را آرايش دهند « 5 » .
من نمىدانم در كداميك از اين گامهاى زندگىاش چنان شايستگىاى يافته كه به گفتهء ابن جوزى ، چون در روزگار نادانى و پيش از اسلام جنگى ميان قريش و ديگران درمىگرفت و مىخواستند نمايندهاى بفرستند ، او را گسيل مىداشتند « 6 » و ابو عمر در استيعاب مىافزايد : و هنگامى كه ديگران بر ايشان مىباليدند يا به خاندان و برترىهاشان بر آنان مىنازيدند ، براى پاسخگويى ، او را مىپسنديدند و مىفرستادند « 7 » .
آيا همهء قريش از اينگونه مردم ناچيز و توسرىخور بودند كه نمايندگى خود و پاسخگويى به باليدن ديگران برايشان را به جوانكى در آن پايگاه واگذارند ؟ با آنكه ميان ايشان دلاوران و بزرگان و سران و سرورانى بودند با چستى و چالاكى در گفتار و كردار .
با ايشان پرواى آن نداشتهاند كه چه كسى را مىفرستند ؟ با آنكه پيك ، نشاندهندهء خرد فرستنده است . نه اين بوده و نه آن ، و تنها دوستى و فريفتگى است كه كورى و كرى به بار مىآورد و تو همانند اين لافها را بسيار از اينان مىشنوى و اين هم نمونهاى از
هامش
( 1 ) . العقد الفريد : 1 / 91 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 58 ؛ الفائق زمخشرى : 2 / 28 .
( 2 ) . عمير : مصغر عمر ، به معناى عمرك . ( و )
( 3 ) . الاستيعاب ، در حاشيهء الاصابة : 4 / 291 ؛ الفتوحات الاسلامية : 2 / 423 كه در اين ، دستخوردگىاى در روايت هست كه سفارش مىكنيم در آن به دقّت بنگريد .
( 4 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 6 / 146 ، 287 ، 302 .
( 5 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 6 / 303 .
( 6 ) . سيرة عمر 6 .
( 7 ) . روايت ابو عمرو و ابن جوزى را ابن عساكر نيز در تاريخ خود : 6 / 432 آورده است .