تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
پرسشى از ديگرى نكرد . پس از على پيمان گرفت كه اگر آنچه را در دل دارم برايت فاش كنم آيا پوشيده و پنهانش مىدارى ؟ گفت : آرى . پس گفت : به من خبر رسيده كه اينجا مردى ظهور كرده و خود را پيغمبر مىداند و من برادرم را فرستادم تا خبر او و آنچه از او شنيده براى من بياورد و او سخنى كه درد مرا درمان كند نياورد . و من خود آمدم تا وى را ديدار كنم على به او گفت : فردا كه شد من مىروم و تو هم دنبال من بيا و من اگر چيزى ديدم كه بر تو ترسيدم مانند كسى كه بخواهد اندكى خم مىشود و سپس نزد تو مىآيم و اگر كسى را نديدم تو دنبال من بيا تا به هرجا كه من وارد شدم تو هم وارد شوى . او نيز چنين كرد تا در پى على بر پيامبر درآمد و خبر را براى او بازگفت و او سخن پيامبر را شنيد و همان ساعت مسلمان شد و سپس گفت : اى پيامبر ! چه دستورى به من مىدهى ؟ گفت : به سوى قبيله‌ات برگرد تا دستور من به تو برسد . او به وى گفت : سوگند به آنكه جانم در دست اوست برنمىگردم تا در مسجد الحرام فرياد به شعار مسلمانى برندارم . پس به مسجد درآمد و با بلندترين آواز ندا درداد : گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد بنده و رسول اوست . بت‌پرستان گفتند : اين مرد دين خود را عوض كرده اين مرد دين خود را عوض كرده ، پس چندان او را بزدند تا بيفتاد . پس عبّاس به نزد وى شد و خود را به روى او انداخت و گفت : اى گروه قريش ! كشتيد اين مرد را ! شما بازرگانيد و راه شما از كنار قبيلهء او - غفار - است ، مگر مىخواهيد كه ايشان راه را بر شما بزنند و ببندند . پس دست از او برداشتند . سپس روز ديگر برگشت و به همان‌گونه رفتار كرد و ايشان نيز او را كتك زدند تا بر زمين افتاد و عبّاس خود را به‌روى او انداخت و با ايشان مانند ديروز به سخنى پرداخت تا دست از او بداشتند . و ابن سعد داستان مسلمان شدن او را به اين‌گونه آورده كه : چند تن از جوانان قريش ، او را به جرم مسلمانى زدند و او به نزد پيامبر شد و گفت : اى رسول ! من قريش را رها نمىكنم تا داد خويش را از آنان بگيرم كه مرا كتك زدند . پس بيرون شد تا در عسفان مسكن گزيد و هرگاه كاروانى از قريش كه بار خوراكى داشتند مىآمدند بر تپهء غزال فرارىشان مىدارد و بارهاشان را برداشته و گندم‌ها را جمع مىكرد و با قبيله‌اش