تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
فرستاد كه به خدا سوگند تو بايد از اينجا بيرون شوى . گفت : آيا مرا از حرم پيامبر بيرون مىكنى ؟ گفت : آرى ، براى خوار داشتن تو . گفت : پس به مكّه روم . گفت : نه . گفت : به بصره . گفت : نه . گفت : به كوفه . گفت : نه ، برو به ربذه كه از همان جا هستى تا در همان‌جا بميرى ، مروان ! او را بيرون بر ، و مگذار كه تا هنگام بيرون شدنش هيچ‌كس با وى سخن گويد . وى او را همراه با زن و دخترش سوار شتر كرد و على و حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر و عمار بن ياسر نيز بيرون شده مىنگريستند و چون ابو ذر على را ديد به سوى او برخاسته وى را ببوسيد . سپس بگريست و گفت : تو و فرزندان ترا كه مىديدم قول پيامبر را به ياد مىآوردم و اكنون چندان شكيبايىام از دست برفت تا به گريه افتادم . پس على برفت و با وى به سخن پرداخت . مروان گفت : امير مؤمنان منع كرده است از اينكه كسى با او سخن گويد . على تازيانه را بلند كرد و به چهرهء شتر مروان كوبيد و گفت : دور شود ، خدا ترا در آتش اندازد . سپس ابو ذر را بدرقه كرد و با سخنانى كه شرح آن به طول مىانجامد با وى به گفتگو پرداخت و هريك از همراهان وى نيز به سخن پرداخته و بازگشتند و مروان به نزد عثمان برگشت و ميان عثمان و على در اين مورد كدورت‌هايى به وجود آمد و سخنان كينه‌توزانه‌اى در ميانه درگرفت . و ابن سعد آورده است كه احنف بن قيس گفت : به مدينه و سپس به شام رفتم و نماز جمعه را درك كردم و مردى ديدم كه به هرجماعتى مىرسد ايشان مىگريزند ، نماز مىگزارد و نمازش را كوتاه مىخواند . من نزد او نشستم و گفتمش : بندهء خدا تو كيستى ؟ گفت : من ابو ذرم ، تو كيستى ؟ گفتم : من احنفم . گفت : از نزد من برخيز كه گزندى به تو نرسد . گفتم : چگونه از تو گزندى به من رسد ؟ گفت : اين - يعنى معاويه - جارچىاش را بر آن داشته كه جار بزند هيچ‌كس با من ننشيند . و ابو يعلى آورده است كه ابن عبّاس گفت : ابو ذر از عثمان اجازهء ورود خواست و او گفت : وى ما را آزار مىدهد . چون داخل شد عثمان به او گفت : تويى كه مىپندارى از ابو بكر و عمر بهترى . گفت : نه ، ولى من از پيامبر شنيدم كه مىگفت : محبوب‌ترين شما نزد من و نزديك‌ترين شما به من كسى است كه بر پيمانى كه با من بسته پايدار بماند و من