مىگفت : اگر دستم به عبيد اللّه بن عمر رسد و توانايى داشته باشم او را به سزاى كارش خواهم كشت .
و از زبان زهرى آوردهاند كه چون عثمان به فرمانروايى رسيد مهاجران و انصار را بخواند و گفت : پيشنهادى به من بدهيد دربارهء كشتن اين كسى كه چنين سوراخى در دين ما پديد آورده است ، پس همهء مهاجران و انصار يك سخن و همداستان شده و عثمان را بر كشتن او دلير مىكردند و اندكى از مردم مىگفتند : خدا هرمزان و جفينه را از آمرزش خود دور گرداند ، مىخواهند عبيد اللّه را به دنبال پدرش فرستند ، پس سخن در اينباره بسيار شد و عمرو بن عاص گفت : اى امير مؤمنان ! اين پيشامد پيش از آنكه تو به فرمانروايى بر مردم برسى روى داده ، پس چشم از او بپوش . مردم از سخن عمرو بن عاص پراكنده شدند .
و از زبان ابن جريح آوردهاند كه عثمان انديشهء مسلمانان را در اينباره بپرسيد ، پس يك سخن گفتند كه بايد خونبهاى هرمزان و بنت ابو لؤلؤ را پرداخت - و در برابر آن دو نبايد عبيد اللّه بن عمر را كشت « 1 » - و آن دو ، مسلمان شده بودند و عمر برايشان درآمدى نهاده بود و در آينده كه به على بن ابو طالب عليه السّلام دست فرمانبرى داده شد خواست عبيد اللّه بن عمر را بكشد و او از چنگ وى به سوى معاويه بن ابو سفيان گريخت و
هامش
( 1 ) . اگر همهء مسلمانان گفتند كه عبيد اللّه را نبايد كشت پس آن همه سخنانى كه مهاجران و انصار و ديگران براى دليركردن عثمان به كشتن وى گفتند چه بوده است ؟ و چرا عثمان ناچار شد كه عبيد اللّه را از مدينه دور كند تا پرخاشها كم شود ؟ و چرا - به گواهى خود اين گزارشگر - على كه پس از سيزده سال ديگر بر سر كار آمد خواست او را بكشد تا به ناچار گريخت و سرانجام در جنگ با على كشته شد ؟ و چرا مقداد چشمپوشى از گناه وى را روا ندانست ؟ و چرا خود عمر سفارش كرد كه اگر نشانهء روشنى بر گناه هرمزان نباشد پسر عمر را بايد كشت ؟ و چرا بزرگترين ياران پيامبر نيز پيشنهاد كشتن او را مىدادند ؟ و چرا آن سراينده براى چشمپوشى از گناه عبيد اللّه ، عثمان را نكوهش كرده ؟ و چرا ؟ و چرا ؟ و . . . اين چراها كه گزارشهاى استوار گذشته و آيندهء همين بخش پشتوانهء آن است پاسخى ندارد جز اينكه بگوييم لاف ابن جريح در همداستان شدن مسلمانان - در چشمپوشى از گناه عبيد اللّه - افسانهاى بيش نبوده است .