را ديدم كه ايستاده و مىگويد داود بيا آنجا نزد من تا حق ترا بگزارم « 1 » .
24 - ثقة الاسلام كلينى در كافى با اسناد خود از امام صادق عليه السّلام آورده است كه يكبار هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مسجد الحرام بود و جامهاى تازه بر تن داشت مشركان بارك شترى را بر او افكندند و جامههاى او را به آن انباشتند تا هرچه از آن توانست در لابهلايش جاى گرفت او به نزد ابو طالب شد و گفت : عمو شخصيت مرا در ميان شما چگونه مىبينى پرسيد برادرزادهام اينها چيست ؟ او گزارش رويداد را داد . ابو طالب حمزه را بخواند و شمشير را برگرفت و به حمزه گفت : آن بارك را برگير . سپس روى به آن گروه نهاد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز با او بود . پس به نزد قريش شد و آنان پيرامون كعبه بودند .
چون او را ديدند از چهرهاش دانستند كه بد خواستى دربارهشان دارد . سپس به حمزه گفت : بارك را بر سبيل و جلو ريش ايشان بكش او چنين كرد تا به آخرين كسان رسيد .
سپس ابو طالب روى به پيامبر كرد و گفت : برادرزادهام ، اين است ارج تو در ميان ما « 2 » .
داستان بالا را گروهى از بزرگان و پيشوايان حديث در نگاشتههاشان ياد كردهاند .
25 - ابو الفرج اصفهانى به اسناد خود آورده است كه امام صادق عليه السّلام گفت :
امير مؤمنان عليه السّلام را خوش مىآمد كه شعر ابو طالب عليه السّلام را گزارش كند و فراهم آورد و گفت : آن را بياموزيد و به كودكان خود ياد دهيد ، زيرا او بر دين خدا بوده و در آن دانش بسيار است « 3 » .
26 - استاد ما صدوق در امالى خود به اسناد از امام صادق عليه السّلام آورده است كه گفت :
نخستين نماز جماعتى كه برپا شد آنجا بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز مىگزارد و امير مؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نيز با او بود كه ابو طالب بر او بگذشت . جعفر نيز با او بود . پس گفت : پسركم به پهلوى عموزادهات بپيوند و چون رسول خدا اين را دانست بر آندو پيش افتاد و ابو طالب شادمان برگشت و مىگفت :
هامش
( 1 ) . بحار مجلسى : 9 / 24 .
( 2 ) . كافى 244 .
( 3 ) . كتاب الحجة 25 ؛ بحار الأنوار 9 / 24 ؛ ضياء العالمين .