پس ايشان برفتند و كاردهايشان را تيز كردند تا از برّندگى آن خشنود شدند . و ابو طالب در همان سمت كه مىخواست بهراه افتاد و وابستگان او از تبارش نيز با وى بودند . پس محمّد را يافت كه در پايينهاى مكّه در كنار تخته سنگى ايستاده و نماز مىخواند . پس خود را به روى او افكنده و او را ببوسيد و دستش را گرفت و گفت :
برادرزاده ! نزديك بود دودمانت را به باد نيستى دهى . برخيز با من برويم . پس دست او را بگرفت و به مسجد آمد . قريش در انجمن خود نزديك كعبه نشسته بودند چون او را ديدند كه دست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در دست گرفته و مىآيد گفتند : اينك ابو طالب محمّد را نزد شما آورده و لا بد خبرى است . پس چون در كنار ايشان ايستاد در حالى كه خشم از چهرهاش نمايان بود به غلامان خود گفت : آنچه را در دست داريد آشكار سازيد . ايشان چنين كردند و ناگاه همه چشمشان به كاردها افتاد و گفتند : اى ابو طالب ! اينها چيست ؟
گفت : همان است كه مىبينيد . من دو روز است كه محمّد را مىجستم و نمىديدم . پس ترسيدم كه شما با پارهاى كارها نيرنگى براى او زده باشيد . پس اينان را بفرمودم تا همين جاها كه مىبينيد بنشينند و به ايشان گفتم : اگر من آمدم و محمّد با من نبود هركدام از شما بايد كسى را كه پهلويش نشسته بزند ، هرچند هاشمى باشد و دراينباره هيچ اجازهء ديگرى هم از من نگيريد . گفتند : اى ابو طالب ! آيا چنين كارى مىخواستى بكنى ؟ گفت :
آرى به خداى اين - كعبه را نشان داد - سوگند . مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف كه از هم پيمانانش بود گفت : چيزى نمانده بود تبارت را بر باد دهى . گفت : چنين است . پس برفت و مىگفت ( خطاب به پيامبر ) :
- برو پسركم ! كه هيچگونه خوارى و زبونى بر تو نيست ، برو به اينگونه ديدهات را روشندار .
- به خدا سوگند كه دست اينان همه هرگز به تو نرسد تا من در ميان گور بهخاك سپرده شوم و در آن بستر بخسبم .
- مرا بهراه راست خواندى و دانستم كه تو نيكخواه منى و البتّه كه تو راست گفتى و از همان گذشتهها درستكار بودهاى .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 507
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٥٠٧