گفت : فرزند پدرم ، برو كه تو نظرى بلند دارى و گروهى و الا ، پدرت از همه برتر است و به خدا سوگند هيچ زبانى با تو سخن سخت نگويد ، مگر زبانهايى تند و تيز او را خواهد آزرد و تيغهايى برّان او را درخواهد ربود ، به خدا سوگند چنان تازيان رام تو شوند كه گويى بچگان چهارپايانى هستند در برابر سرپرست خود و براستى كه پدرم همهء كتابها را مىخواند و مرا گفت : براستى از پشت من پيامبرى خواهد آمد كه دوست مىدارم روزگار او را درك كنم و به وى بگروم . پس هركه از فرزندان من روزگار وى را بيابد به وى ايمان آرد .
مىبينى كه ابو طالب با چه پشتگرمىاى اين گزارش را از زبان پدرش مىآورد و از همان نخستين روز رسول خدا را دل مىدهد و پشتگرم مىسازد و او را دستور مىدهد كه كار خويش و ياد خدا را آشكار سازد و خود در برابر اين حقيقت سر فرود آورده كه وى همان پيامبرى است كه وعدهء ظهورش از زبان پدر او و نامههاى گذشتهء آسمانى داده شده و پيشگويى نيز مىكند كه تازيان در برابر او سر فرود آرند ، اكنون آيا گمان مىكنى كه او همهء اينها را اظهار مىكند و آنگاه خود به آن ايمان ندارد ؟ اين بهجز يك سخن ساختگى نيست .
5 - ابو طالب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را گم مىكند
ابن سعد واقدى داستان آمدن قريش به نزد ابو طالب را دربارهء كار پيامبر آورده و آنگاه گويد : آنان بيزار شدند و رميدند ( يعنى از سخنان محمّد ) و خشم گرفتند و برخاستند و مىگفتند : بر خدايان خويش شكيبايى نماييد كه اين چيزى است خواستنى و گويند كه گويندهء اين سخن عقبة بن ابى معيط بود و هم گفتند كه ديگر هرگز به نزد او بر نگرديم و هيچ بهتر از آن نيست كه به ناگهان محمّد را بكشيم . پس چون شامگاه همان شب فرا رسيد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گم شد و ابو طالب و عموها به خانهاش آمدند و وى را نيافتند . پس او جوانانى از هاشميان و مطلبيان را گرد آورد و سپس گفت : هركدام از شما پاره آهنى برنده برگيريد و از پى من بياييد و چون من پاى به مسجد الحرام نهادم هركدام از شما