تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
سخنرانى برخاست و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز نشسته بود و ابو بكر نخستين سخنگويى بود كه مردم را به خدا و رسولش خواند . مشركان بر ابو بكر و بر مسلمانان بشوريدند و در گوشه و كنار مسجد كتك‌كارى سختى به‌راه انداختند . ابو بكر را لگدكوب كرده به‌سختى كتك زدند و عتبة بن ربيعهء بدكار به او نزديك شد و با دو كفش دوخته شده آغاز به زدن او كرد و آن را به چهرهء او مىزد و اين ضربه‌ها چندان كار بود كه بينىاش در چهرهء او قابل تشخيص نبود و بنى تيم نيز به كين‌كشى برخاستند تا مشركان را از سر ابو بكر دور كردند و ابو بكر را در جامه‌اى برداشتند تا به خادمهء خودش رساندند و شك نداشتند كه او خواهد مرد . پس تيميان بازگشتند و به مسجد درآمدند و گفتند : به خدا سوگند اگر ابو بكر بميرد عتبه را خواهيم كشت . پس نزد ابو بكر بازگشتند . تيميان و ابو قحافه با ابو بكر آغاز سخن كردند تا به پاسخ ايشان پرداخت و او در آخر روز بود كه به سخن آمد و پرسيد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كرد ؟ ايشان با زبان ، او را بد گفتند و نكوهش كردند ، سپس برخاستند و به امّ الخير بنت صخر گفتند : بنگر كه چيزى به او بخورانى و بنوشانى . ولى وى چون با او تنها شد و براى خوراندن به او پا فشرد ، او همه‌اش مىگفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كرد ؟ او پاسخ داد : به خدا نمىدانم دوستت چه شد . گفت : پس برو نزد امّ جميل دختر خطاب و از او بپرس . وى برفت تا به نزد امّ جميل رسيد و گفت : ابو بكر مىپرسد كه محمّد بن عبد اللّه چه شده ؟ او پاسخ داد : من نه محمّد بن عبد اللّه را مىشناسم و نه ابو بكر را ، اگر خواهى با تو نزد پسرت بيايم خواهم آمد . او گفت : بيا . پس با او برفت تا ديد بيمارى ، ابو بكر را بر زمين افكنده . پس امّ جميل نزديك او شد و آشكارا فرياد برآورد و گفت : كسانى كه با تو چنين كرده‌اند از تبهكارانند . و من اميدوارم كه خدا انتقام ترا بگيرد . او پرسيد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كرد ؟ پاسخ داد : مادرت اينجاست و مىشنود . گفت : او را جاسوس بر خود مپندار . گفت : پس تندرست و نيكو است . پرسيد : كجا است ؟ گفت : در خانهء ارقم . گفت : پس براى خدا اين سوگند بر من است كه چيزى نخورم و ننوشم تا به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شوم . آن‌دو با وى نرمى كردند تا مرد آرام گرفت و مردم آرام شدند و آنگاه وى را به در برده ، زير بازوهايش را گرفته برپاى بداشتند تا بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درآمدند .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 463 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى