نبريم « 1 » چون با بهانهاى كه براى او آورد او را از رسيدن به ميراث پدرش باز داشت و حق وى را كاهش داد و روگردانش ساخته ، خود زمام كار را بهدست گرفت تا بهچشم خويش حقكشى را بنگرد و از پرهيزكارى او نوميد شود و كمى همراهان و ناتوانى را بيابد و بگويد به خدا سوگند ترا نفرين خواهم كرد و او هم گفت : به خدا سوگند بر تو دعا خواهم كرد كه بازگفت : به خدا سوگند هرگز با تو سخن نخواهم گفت و او گفت به خدا سوگند هرگز از تو دورى نخواهم گزيد . پس اگر مخالفت نكردن اصحاب با كار ابو بكر دليل بر حقانيّت وى در رفتارش با فاطمه باشد البته مخالفت نكردنشان با شكايت فاطمه نيز دليل بر حقانيت وى در برابر ابو بكر است ، زيرا كمترين واكنشى كه مىبايد در اينجا در برابر فاطمه بنمايند آن بوده كه وى را از آنچه نمىداند آگاه سازند و آنچه را فراموش كرده به يادش آورند و از راه نادرست بازش گردانند و نگذارند پايگاه او به بيهودهگويى آلوده شود و سخنى پريشان بر زبان آورده ، مردى دادگر را ستمكار بشمارد و از كسى كه مىخواهد پيوند دينى با او داشته باشد بگسلد . پس چون مىبينيم كه اصحاب با هيچ كدام از دو طرف ، مخالفت نكردهاند پس امتيازات هردو يكسان خواهد بود و يكى به ديگرى در مىشود و اين هنگام اصل قانون خداوند در زمينهء ارث ، چه براى ما و چه براى شما شايستهتر است كه بهكار بسته شود و هم بر ما و هم بر شما الزامآورتر مىنمايد .
اگر گويند : چگونه ممكن است گمان برد كه ابو بكر بر وى ستم كرده و بيداد نموده باشد با آنكه هرچه فاطمه گفتار خود را درشتتر مىنمود او بر نرمى و آرامى مىافزود كه يكجا در پاسخ اين سخن وى : به خدا هرگز با تو سخن نخواهم گفت ، چنين گفت : به خدا هرگز از تو جدايى نمىگزينم و سپس كه گفت : به خدا بر تو نفرين مىكنم . پاسخ داد به خدا بر تو دعا خواهم كرد و سپس نيز آن سخن درشت و گفتار تند را كه در حضور قريشيان و صحابه از وى شنيد بر خود هموار ساخت با آنكه مقام خلافت نيازمند تعظيم و تجليل و بزرگداشت و احترام است و نيز آن تندىها مانع از آن نبود كه ابو بكر به
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 1 / 10 ؛ فتوح البلدان ، بلاذرى 38 ؛ تاريخ ابن كثير : 5 / 289 .