شورا تعيين كرد براى سمت خلافت اظهار ترديد كرد و آنگاه سالم بردهء زنى از انصار بود كه وى را آزاد كرد و چون سالم بمرد ميراث وى به آن زن رسيد . ولى هيچكس بر آن سخن عمر اعتراضى نكرد و ميان آندو زمينهء مخالف مقابلهاى نكرد تا تضادى بيابد و بشگفت بيايد . توان گفت كه ترك مخالفت با كسى كه نه اميدى به كمك او داريم و نه ترسى از گزند وى ، دليل بر راستى سخن او و درستى كردارش باشد اما مخالفت نكردن با كسى كه زير و بالا بردن ، امر و نهى ، قتل و زندگى ، زندان و آزادى بهدست او است نه دليلى دلپذير بر راستى سخن او است و نه نشانهاى روشن بر اين دعوى دارد . پايان گفتار جاحظ .
نگاهى در يك سخن آزاردهنده
ما را نرسد كه در دفاع از خليفه آنچه را ابن كثير در تاريخ خود گفته بر زبان آريم كه :
فاطمه از آنجا كه زنى از افراد بشر بود و توقع عصمت از او نبايد داشت از كار ابو بكر خشمناك شد و او را نكوهيد و با وى سخن نگفت تا درگذشت « 1 » . و مىنويسد : او نيز زنى از آدميزادگان بود و چنانچه همه اندوهگين مىشوند او هم اندوهگين شد چرا كه معصوم بودن او لازم نيست و مخالفت وى با ابو بكر باوجود سخنى آشكار از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جاى دفاع ندارد « 2 » .
چه بگوييم دربارهء اينگونه گزاف گوييها و غلط پرانيها آن هم در برابر آيهء تطهير كه دربارهء او و شوهر و پدر و پسرانش در كتاب خداى عزيز نازل شده ؟
چه بگوييم دربارهء اين با آنكه آواى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را در برابر خويش مىيابيم كه :
فاطمه پارهاى از تن من است پس هركه او را بهخشم آورد مرا بهخشم آورده ؟
و در عبارتى : فاطمه پارهء تن من است هرچه او را آزرده ساخت مرا آزرده مىسازد و هرچه او را خشمگين ساخت مرا خشمگين مىسازد .
و در عبارتى : فاطمه پارهء تن من است هرچه او را خشمگين سازد مرا خشمگين
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن كثير : 5 / 249 .
( 2 ) . الرسائل ، جاحظ 289 .