خانهاى بنا كن تا در آن ياد شوم ! پس براى او نقشه بيت المقدس را كشيد . برخورد كردند در يكى از چهار گوشهء آن به خانهء مردى از بنى اسرائيل ، پس داود از او خواست كه آن را به او بفروشد . قبول نكرد و داود با خودش حديث كرد كه از او بگيرد . پس به او وحى شد كه اى داود ! من به تو دستور دادم كه خانهاى بسازى كه من در آن ياد شوم ، پس قصد كردى كه مال غصب را داخل خانهء من كنى و غصب از شأن من نيست و اينكه فرزندان تو هم آن را به ما نكنند . گفت : پروردگارا ! پس از فرزندان من ، گفت : از فرزندان تو . گويد :
عمر اطراف لباسهاى ابىّ بن كعب را گرفت و گفت : من پيش تو براى چيزى آمدم پس تو آوردى به چيزى كه از آن سختتر بود ، هرآينه بايد بيرون آيى از عهده آنچه كه گفتى .
پس او را كشانكشان به مسجد آورد و بر دسته و گروهى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نگه داشت كه در ميان ايشان ابو ذر رحمه اللّه بود . پس ابى گفت : من شما را به خدا قسم مىدهم كه مردى كه حديث بيت المقدس را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده ، وقتى كه خداى تعالى امر كرد داود را كه بنا كند آن خانه را ، برخيزد و بازگو كند .
ابو ذر گفت : من شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ديگرى گفت : من هم آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم . پس ابىّ را رها كرد . ابىّ به عمر رو كرد و گفت : اى عمر ! آيا مرا متّهم مىسازى بر حديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . عمر گفت : اى ابو المنذر ! نه به خدا قسم ، من تو را بر آن متّهم نساختم ، و لكن من ناخوش داشتم كه حديث از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ظاهر نباشد .
صورت سوم :
حاكم به اسنادش از عمر بن خطاب نقل كرده كه به عبّاس بن عبد المطلب گفت : من شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىفرمود : « ما زياد مىكنيم مساحت مسجد را » و خانهء تو در نزديكى مسجد است ، پس آن را به ما بده كه به مسجد اضافه كنيم و من به تو زمينى و خانهاى وسيعتر از آن مىدهم . عبّاس گفت : نمىكنم . گفت : من به زور آن را از تو مىگيرم .
گفت : اين كار هم براى تو نخواهد بود ، پس قرار بده ميان من و خودت كسى را كه به حق قضاوت كند . گفت : آن كيست ؟ گفت : حذيفة بن يمان . نزد حذيفه آمدند و قصه را براى او گفتند . حذيفه گفت : نزد من دراينباره خبرى است . گفت : آن خبر چيست ؟ گفت : به
الغدير ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٤٦