تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
خواست كه از متعه حج نهى كند ، ابى بن كعب گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش - با آنكه براى آن حضرت و اصحابش نيازى به آن مال بود - آن را نگرفته‌اند و تو هم آن را نگير . و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش لباس يمانى را مىپوشيدند و نهى از آن نكردند و مىدانستند كه آنها را با بول و ادرار رنگ مىكنند ، و ما با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حج متعه مىكرديم ، پيامبر نهى از آن نكرد و خداى تعالى هم در نهى از آن آيه‌اى نازل نكرد . « 1 » 11 - بخارى در صحيح خود از ابى جمزه نصر بن عمران نقل كرده است : سؤال كردم از ابن عبّاس دربارهء متعه ؛ مرا امر به آن نمود و سؤال كردم از پيشكشى براى كعبه ، گفت : در متعه حجّ ، يك كره شتر يا گاو يا گوسفند يا شركت در خونى است . گفت : و مثل آنكه بعضى از آن كراهت داشتند ، خوابيدم و در خواب ديدم شخصى مانند انسان فرياد مىكند : حج مبرور و متعه قبول است . نزد ابن عبّاس خوابم را بازگو كردم ، گفت : اللّه اكبر ! سنّت ابو القاسم صلّى اللّه عليه و آله است . « 2 » قسطلانى گويد : و گويى بعضى كراهت داشتند ، يعنى : عمر بن خطاب و عثمان بن عفان و غير آن‌دو نفر از كسانى كه نقل خلاف در اين مسأله نموده‌اند . « 3 » 12 - از ابن سيرين : از او دربارهء متعه عمره سؤال شد ، گفت : آن را عمر بن خطاب و عثمان بن عفان مكروه داشتند . اگر عملى باشد آن‌دو از من اعلم و داناترند و اگر رأى و عقيده باشد ، رأى آنها از من بالاتر است . « 4 » 13 - از اسود بن يزيد نقل شده است : در عصر عرفه با عمر بن خطاب در عرفه ايستاده بودم ، ناگاه ديدم مردى را كه موى فرفرى داشت و از او بوى خوشى مىآمد . عمر به او گفت : آيا تو محرم هستى ؟ گفت : بلى . عمر گفت : وضع تو به وضع محرم نمىخورد ، جز اين نيست كه محرم ژوليده مو و خاك‌آلود و بدبو است . گفت : من متمتّع آمدم و با
هامش
( 1 ) . زاد المعاد ، ابن قيم : 1 / 220 از طريق علىّ بن عبد العزيز بغوى . ( 2 ) . صحيح ، بخارى : 3 / 114 ؛ كتاب حجّ ، باب فمن تمتع بالعمره الى الحج ؛ الدر المنثور ، سيوطى : 1 / 217 به نقل از بخارى و مسلم ياد كرده است . ( 3 ) . ارشاد السارى : 3 / 204 . ( 4 ) . جامع البيان العم ، ابو عرم : 2 / 31 ؛ المختصر ، ابو عمر / 111 .