پيرامون شعر
در بسيارى از مجموعههاى ارزندهء خطى ديدم كه مجد الدين بن جميل در زمان الناصر لدين اللّه خزانهدار بود . خليفه بر او خشم گرفت و به زندانش افكند و بزرگان و رجال وقت نزد خليفه به شفاعت از او پرداختند ، ولى شفاعت آنها مؤثر نيفتاد و در نتيجه ، بيست سال او را در اتاقى زندانى كرد .
شبى در دلش گذشت كه شعرى در مدح امام على بن ابى طالب عليه السّلام بگويد و اين قصيده را دربارهاش گفت و خوابيد و در عالم رؤيا على عليه السّلام را ديد كه به او فرمود : هم اكنون آزاد خواهى شد .
از خواب كه بيدار شد ، با خوشحالى شروع به جمعآورى اثاثش كرد و حاضران به او گفتند : چه خبر است ؟ در جواب آنها گفت : هماكنون آزاد خواهم شد . زندانيان او را مسخره كردند و گفتند : بيچاره ديوانه شده است .
همزمان الناصر نيز امير المؤمنين را در خواب ديد كه به او فرمود : هماكنون ابن جميل را آزاد كن . او با ترس و وحشت از خواب بيدار شد و از شيطان به خدا پناه برد و دوباره خوابيد . باز همان خواب را ديد و وقتى كه بيدار شد ، از شيطان به خدا پناه برد و گفت :
اين چه خواب شيطانى است كه مىبينم ؟ بار سوم نيز همان خواب را ديد و وقتى كه بيدار شد ، فورا كسى را مأمور آزادى ابن جميل كرد . هنگامى كه مأمور وارد اتاقش گرديد ، ديد كه او آمادهء بيرون آمدن است . مأمور او را نزد الناصر برد و به نقل ماجرا پرداخت .
خليفه به او گفت : شنيدم كه پيش از آمدن مأمور ، آمادهء بيرون آمدن بودى ؟ در جواب گفت : آرى . خليفه پرسيد : چرا ؟ در جواب گفت : آنكس كه به خواب تو آمده بود ، قبلا نيز به خواب من آمده بود .
الناصر گفت : چطور شد ؟ گفت : قصيدهاى در مدحش گفته بودم . خليفه گفت : آن قصيده را برايم بخوان . او هم قصيده را براى او قرائت كرد .