خدا و ابو بكر دفن شوم .
عبد اللّه نزد او رفت و جريان را به او گفت و او در جواب گفت : بسيار خوب ، مانعى ندارد ، سپس افزود : پسرم ، سلامم را به عمر برسان و به او بگو : امت محمد را بدون سرپرست مگذار ، كسى را بر آنها امير قرار بده و آنان را به حال خود رها مكن ، زيرا من براى آنان عواقب سويى را پيشبينى مىكنم و مىترسم .
عبد اللّه نزد عمر آمد و جريان را به او گفت ، و عمر در جواب گفت : او چه كسى را امر مىكند كه جانشين خود قرار بدهم ، اگر ابو عبيدهء جراح زنده بود ، او را خليفه و ولى قرار مىدادم و وقتى كه نزد خدايم مىرفتم و از من مىپرسيد كه چه كسى را بر امت محمد ولى قرار دادى ؟ مىگفتم : پروردگارا از بنده و پيامبرت شنيدم كه مىگفت : براى هرامتى امينى است و امين اين امت ابو عبيدهء جراح است .
همچنين اگر معاذ بن جبل زنده بود ، او را خليفه قرار مىدادم و وقتى كه نزد خدايم مىرفتم و از من مىپرسيد كه چه كسى را بر امت محمد ، پيشوا قرار دادى ؟ مىگفتم :
پروردگارا از بنده و پيامبرت شنيدم كه مىگفت : معاذ بن جبل در قيامت در زمرهء علما محشور مىگردد .
اگر هم خالد بن وليد زنده بود ، او را پيشوا قرار مىدادم و وقتى كه نزد خدا مىرفتم و از من سؤال مىكرد كه چه كسى را بر امت محمد ولى قرار دادى ؟ مىگفتم : پروردگارا از بنده و پيامبرت شنيدم كه مىگفت : خالد بن وليد شمشيرى از شمشيرهاى خدا بر مشركان است . به هرحال ، من خلافت را در كسانى قرار مىدهم كه چون رسول خدا در گذشت ، از آنها راضى بود . « 1 »
اى كاش عمر بن خطاب آنچه را كه از رسول خدا دربارهء على بن ابى طالب شنيده بود ، حتى يك حديث آن را كه حفاظ با سند خود از او نقل كردهاند ، به ياد داشت و در نتيجه ، على را جانشين خود مىكرد و هنگامى كه خدا از او دربارهء جانشينش مىپرسيد ، آن را نزد خدايش عذر قرار مىداد .
هامش
( 1 ) . اعلام النساء : 2 / 876 .