و در همين قصيده گويد :
- كفيل خلافت ، ابو الغارات ، زمانه را در زير پى گرفت و حيلهء روزگار بىاثر ماند .
- هيبت او بر دل روزگار نشست ، شك و ترديد هم به حيرت و ابهام افتاد .
- به خاطر مكرمت بخشيد و براى عبرت در خون كشيد و دلها مرعوب صولت او گشت .
- دليران ، با تيغ آبدار و نيزهء تابدار ، خاضع و خاشع شدند و جز اين چارهاى نديدند .
- و چون بهرام و خاندانش به جهالت راه تمرد گرفتند و از در ستيز درآمدند .
- ناصر عادل را چون خدنگ روان ساختى تا شيشهء عمرشان بشكست ، شكستى كه التيام نگيرد .
- شبانه تاخت آورد و اگر بر فلك اعلا مىتاخت ، دلهاى اختران به تپش مىافتاد .
- در آن شب سنان نيزه برق مىزد ، و از نوك آن آتش برمىجهيد .
- بدين پندار كه شجاعت و بىباكى مايهء نجات است ، اما بو شجاع آنچنان بر سرشان كوبيد كه ديگر برنخاستند .
- شرابى نوشيدند كه از مستى آن برنخيزند ، جامى از شراب مرگ نه شراب انگور .
و از جمله اين قصيده است :
- خدا را زين هيبت و همت كه چه جانها بر خاك هلاك نيفكند .
- شبانه چون ماه بر سرشان تاخت و در پيرامون او اخترانى كه در گرد و غبار هيجا پنهان شدند .
- با جوانمردانى از بنىرزيك در دو جانب او ، گويا آسياى مرگ به گردش درآمد . « 1 »
و در قصيدهء ديگرى چنين ستايشگر شده است :
- آنها كه از عشق لوليان گردن بلورين بركنارند ، از لذت دنيا بىخبرند .
- در عالم عشق و دلدادگى صفايى است كه جز عاشقان قدر آن نشناسند .
- خدا نكند كه عشق پريچهران از دل من برخيزد و بيخوابى شب به خواب نازم تبديل شود .
هامش
( 1 ) . دو قصيدهء كوتاه ديگر در مدح ملك صالح ياد شده كه مجموع ابيات آنها 43 بيت است و به خاطر تكرار و ايجاد ملامت ترجمه نشد . ( م )