- آرزوهاى خام بود كه با گذشت ايام از سر بنهاد ؟ يا رؤياى شبانه كه با سپيدهء صبح از ميان برخاست ؟
- اشكهاى جارى نه از سوز دل بود ؟ خدا را ، پاسخ دهيد عاشق سرگردان را .
- بر سر آن آبگاه گفتم : قدرى بپاييد ، و اگر مهلتى مىدادند ، چه منتى بر من مىنهادند .
- به بالين اين بيمارتان بپاييد كه اگر مايهء شفا نباشد ، بارى وسيلهء دلدارى است .
- در كنار « وجره » از كاشانهء او سراغ گرفتم ، گرچه بر گمراهى ما افزود .
- آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مىرفت ، از تابش خود بخل نمىورزيد .
- بسا سخنچين كه نبض او را شناخته است و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم .
- با اين تصور كه مهر دلدادهام چون عرصهء ريگزار است ، رطب و يا بسى به هم بافته تا ريشهء عشق و شوريدگى را بسوزاند .
- و بسا زبانهاى چون نىفراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم .
- اگر آن پريوش رخ بتابد ، چه نيازش كه ماه تابان برآيد .
- خدا شبهاى « غوير » را سيراب كناد ، از باران صبحگاهى و ژالهء شامگاهى .
- بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطرهء اشكى روان بيند ، به همدردى برخروشد و سيلاب كشد .
- بويژه آن شب وصل كه گرچه ديگر بازنگشت ، اما از آن پس خواب به چشمم راه نكرد .
- البته ، در رؤيا هنوز بر سر پيمان است ، گرچه پيمانشكنى راه و رسم ديرين است .
- خدا را چه شب كوتاهى ! اگر وصل دلدار نبود ، چون شب يلدا بود .
- آن دامن كبريا كه در شور و شيدايى بر زمين مىكشيدم ، اينك به پيرى كوتاه گشته است .
- به زودى همّ و غم بر دل برجهد و از شوق و سرخوشى بازم دارد .
- از آه سوزانم سوهانى بسازد كه شمشير جانكاه را بسايد .
- اينك به ثناى آل پيامبر حريصم ، خواه قصيدهاى بسرايم يا غزلى بيارايم .
- جانم فداى آن اختران خاموش ، هرچند چراغ هدايت خاموشى نگيرد .
- پيكر انورشان در بيابان ، فضاى جهان را پرتوافكن است .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 327
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٢٧