قلب زارم باشد كه پيش تو خوار است .
و نيز در ستايش همين پسرك مقاتل نام گويد :
- قلبم مشكن كه خداوندگار آن تويى و رازم فاش مكن كه صاحب اختيارش تو باشى .
- ايام فراق هرچه دشوارتر ، بر تو آسان گذرد و هموار آن بر من سخت و ناگوار است .
- با شمشير دو چشمت « 1 » اى مقاتل جنگجو ، چه خونها كه نريختى .
- گويم آرامش و تسلا ، اميد آن نبرم ؛ خواهم صبر و تحمل ، توان آن نباشد .
همو در ثناى پسرك زبان به معذرت گشايد و چنين سرايد :
- نه راه آشتى گيرد كه عار است و نه راه جدايى پويد كه توانش نيست .
- برق نگاهت سلطان وجود من است ، به دو بگو : روا نباشد دوستان را با ناوك دلدوز هدف تير بلا سازند .
- آتش رخسارت به هررهگذر افروختى ، اينك دل عاشقت در سوز و گداز است .
- زلفان دلاويزت را به بازى نتوان گرفت ، بويژه اينك كه شكن در شكن است .
- اين دگر ناگوار است كه در صلح و آشتى بدين حد خام و بىتجربه باشى .
شاعر ما ، علاوه بر ادب فراوان و نظم بديع ، چونان عبد المنعم ، فرزندى گرانمايه از خود به يادگار نهاده است كه شرح حالش را ثعالبى ياد كرده است .
هامش
( 1 ) . منظور زيبايى كشندهء چشمان است . ( م )