همو در سوگ ابن المعلم ، استاد امت ، ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان مفيد ( م 413 ) گويد :
- پاينده آن كه مردمان را با فضل بيكران خود نواخته و مرگ را با عدل و انصاف ، نصيب همگان ساخته است .
- مفيد با دريايى از علم بيكران رفت و مادر دهر چون او نخواهد زاد .
در كتاب بدايع البداية « 1 » از به كار بن على رياحى آوردهاند كه گفت : چون عبد المحسن صورى به دمشق رسيد ، مجدى شاعر نزد من آمده ورود او را اطلاع داد و گفت : اگر مايلى باشى به اتفاق از او ديدن كنيم و سلامى بازدهيم ؟ پذيرفتم و با هم به زيارتش رفتيم . صورى همه وقت در بازار گندمفروشان براى ديد و بازديد مىنشست . در مقابل جايگاه او ، دكان پنبهفروشى بود كه مرد كورى صاحب آن بود . موقعى كه ديده به ديدارش تازه كرديم ، متوجه شديم كه پيرزالى فرتوت بر در دكهء پنبهفروش ايستاده مرد كور با او گرم سخن است و آن پير فرتوت ، با سكوت كامل سخن او را به خاطر مىسپرد . مجدى بلادرنگ سرود :
- پير فرتوت سراپا گوش شده كه چه گويد .
و عبد المحسن بلاتأمل اضافه كرد :
- بسان موش صحرايى كه آواى غول شنود .
مجدى به دو گفت : به خدا سوگند كه نيك آوردى ، دو تشبيه در نيم خط شعر ! هميشه در پناه خدا باشى .
يكى از دوستان صورى ، كتابى به عاريت مىگيرد و بازگرداندن آن به درازا مىكشد ؛ شاعر ما اين دو بيت لطيف را درباره او مىسرايد كه در ديوان او ثبت است :
- كتاب من چه جنايتى مرتكب گشته كه به زندان ابد محكوم شده است ؟
- آزادش كن كه واپرسم در اين روزگار دراز به چه رنج و دردى مبتلا گشته است ؟
شاعر خوشپرداز ، احمد بن سلمان فجرى به شاعر ما عبد المحسن صورى نوشت :
- اى دوست عزيز ! چرا مانند طاير شكسته بال به زانو درآمدهاى ؟
هامش
( 1 ) . ابن عساكر هم در تاريخ خود : 3 / 281 ، آن را آورده است .