از جمله قصيدهاى با قافيهء ميم از ابو القاسم غانم بن محمد بن ابى العلاء اصفهانى است كه ضمن آن سروده است « 1 » :
- شير بچهء عباد ، اميد جهانيان درگذشت ، گويا جهانى درگذشت .
- تربتت را با اهل زمانه سنجيدم ، از عالم كيهان فزون بود .
همو چكامهء ديگرى در سوك صاحب سروده و در آن چنين گفته است :
- اين جان من است كه با نالهام برون شد و اين خون دل است كه به جاى اشك از چشمم روان گشت .
- جوانى چون سبزهزارى خرم با چشمهسار آب شيرين گذشت و پيرى چون مرغزارى خشكيده و سوخته نمايان است .
- روزگارى خوش كه اينك ديدگانم اشك حسرت بر آن فشاند ، تا آنجا كه شمع وجودم آب شود .
- به ياد آن روزگاران ، آتشى چون شعلهء خورشيد در درونم زبانه مىكشد و اشك چون سيلاب بهارى بر دامنم مىنشيند ، اينك زمستان و تابستان با هم گرد آمدهاند .
- دورانى كه باران رحمتش چون ژاله بابركت و مرغزارش سبز و خرم بود .
- خرمى و سرسبزى آن از روزگار نبود ، بلكه از دست بخشندهء صاحب بود : شير بچهء امير ، كافى الكفاة .
- دو دستش به كارگشايى برخاستهاند : با يك دست به واردشوندگان جايزه بخشد و با دست دگر ، سركشان را به ديار مرگ فرستد .
- عطايش از سود سرشار حكايت كند و شمشيرش آمار ارواح نگه دارد .
- به هنگام نشاط مانند طلحة الطلحات ، آن جوانمرد عرب است كه هزارهزار بخشد .
- دست مباركش يا غرق در بوسهء شاكران نعمت است و يا بر روى دوات مىچرخد و جايزه مىنگارد .
از جمله قصيدهء تائيهء دامادش سيد ابو الحسن على بن حسين حسنى است كه چنين
هامش
( 1 ) . تتميم يتيمة الدهر : 1 / 120 .